فتح خرمشهر و ذهن‌های کوچک یخ زده!

 

«خرمشهر را خدا آزاد کرد» به خاطر معجزه‌ای که در عملیات «بیت المقدس» رخ داد.

اعجازی ناشی از اینکه با هیچ منطق عادی و عقل محاسبه‌‌گری نمی‌شد خرمشهری که در لایه‌های تو در توی موانع آبی و پدافندی محاصره شده بود، آزاد شود.

اما جوان انقلابی رزمنده یک پیام بزرگ از امام امت گرفته بود، که همان به او شخصیتی فاتح داده بود، پیام مهم «ما می‌توانیم»، آن هم با اعتماد و اتکا به غیب و نصرت الهی!

متأسفانه ذهن‌های دانش‌ساز ما یا دچار تحجر بود (حوزه) و یا دچار وادادگی (دانشگاه) لذا با وجود اینکه اصل انقلاب معجزه‌ای بزرگ بود، و آنقدر معجزه‌های دیگر ناشی از به میدان آمدن انسانی دیگر بود، رخ داد که فقط شمارش آن‌ها صفحات بسیاری را مملو خواهد کرد؛ اما ذهن دانشی ما چه حوزه و چه دانشگاه، توفیق اصطیاد این تجریات ضمنی و تبدیل آن‌ها به دانش را نداشته است. به همین دلیل با وجود اینکه به اندازه‌ای که برای ساخت یک تمدن علوم انسانی لازم است خلق کردیم، اما مشغول بلغور کردن پسمانده‌های علوم انسانی ذاتاً مسموم غربی هستیم.

مهم‌ترین مانعی که باعث این عقب ماندگی کهکشانی دستگاه دانشی از تجربیات زیسته‌ی حیات مؤمنانه ملت ایران، شده است؛ تحجر در دستگاه فکر حوزوی و تقلید و غربزدگی در دستگاه فکر دانشگاهی است.

تا جایی که اگر یک مریض روانی مثل فروید با تجربه روی بیماران روانی جنسی به قواعدی در مورد روانشناسی رسید، یا دیگرانی در حوزه علوم تربیتی، علوم اجتماعی، علوم سیاسی و … از زیست انسان بی‌خدا و ملحد و شیطان‌صفت غربی قواعدی استخراج کردند، علم است؛ اما دستگاه دانشی ما به دلیل عدم آزاداندیشی توان استخراج دانش از این همه اعجازی که انسان انقلابی خلق کرده است، ندارد.

مخصوصاً دهه‌ی شصت و بالاخص دفاع مقدس، هر روز و هر لحظه‌اش تجربه‌ای موفق از زیست مؤمنانه بوده است، که متأسفانه همچون گنجی پنهان مانده‌ است و سرّ تأکیدات مکرر رهبری بر دفاع مقدس و اینکه تقریباً بر هیچ کتابی جز کتابهای با موضوع دفاع مقدس تقریظ نزدن و تلاش‌های متعدد دیگر برای زنده نگه داشتن یاد شهدا به خصوص شهدای دفاع مقدس در همین نکته نهفته است.

البته استخراج علم نورانی، از یک زندگی مؤمنانه که از شدت نور منفجر شده است؛ نورانیتی می خواهد که متولیان علوم انسانی ما که مقلد عالمان غربی هستند، توفیق آن را ندارند؛ چون سنخیت می‌خواهد که این‌ها ندارند!

آزاداندیش کسی است که بی تعصب و تقلید دنبال رسیدن به حق و حقیقت باشد؛ وقتی دو دستگاه علمی ما یکی دچار تحجر و دیگری دچار وادادگی و غربزدگی است، حتی چشم دیدن حقیقت بزرگی به نام معجزه انسان انقلابی در دفاع مقدس را ندارد، چه رسد به اینکه بخواهد قواعد زیست سعادتمندانه را از تجربه‌ی زیسته‌ی این انسان ربانی شده برداشت کند و بر اساس آن نظریه‌پردازی کند.

 

 

 

#یادداشت_374

عقیل رضانسب 14030229

 

آزاداندیشی، پیش نیاز یک انقلاب ضروری تمدنی

#گفتمان_سازی_فصل_فرهنگ
#میرزا_علی_کرانی

بسم الله الرحمن الرحیم

انقلاب فرهنگی و آزاد اندیشی

وقتی از انقلاب فرهنگی سخن می‌گوییم، باید توجه داشته باشیم که سخن از یک «انقلاب» است و نه یک «ویرایش» و به عبارت شناخته شده‌ترِ لاتینش «deform» است و نه «reform»؛ تغییری اساسی و از بنیان.

همچنین در ناحیه‌ی توصیف وضعیت جاری فرهنگی (که شاید در این بحث توجه اصلی به مساله‌ی دانش است.) باید توجه داشته باشیم که ما در دریایی از پیش فرض‌های وارداتی قرار داریم، پیش فرض‌های وارده از جهان فکری‌ای اساسا متفاوت با جهان فکری ما؛ جهان فکری ما از آن جهت اهمیت دارد که اولا مال ماست، مال خودمان است و ثانیا جهان فکری‌ای درست‌تر و واقعی‌تر است، چرا که اساسا اسلامی و مبتنی بر تعالیم وحیانی است.

شاید هیچ جایی از مختصات وضعیت جاری را نتوان نشان داد که در آنجا پیش فرضی وارداتی و حتی ای بسا بررسی نشده‌ توسط دستگاه تحلیلی ما، وجود نداشته باشد؛ از اصل ایده‌ی دانشگاه به عنوان نهادی برای پرورش عالِم و تولید علم، تا محتوا و ساختار علوم، جانمایی دانشگاه در نظام تولید و مصرف نیروی انسانی کشور، نظام ارزیابی آن و همچنین نظام پذیرش و رتبه‌بندی و …

پٌر واضح است که «حرکت تمدنی انقلاب اسلامی ایران» نمی‌تواند و نباید که در بستری این چنین، موضوعاتی تا این حد مهم و اساسی را دنبال کند؛ یا انقلاب اسلامی داعیه‌ی تمدنی جدید را دارد و نهادی با این حد از تبعات تمدنی را از اساس تغییر خواهد داد و یا باید از داعیه‌ی تمدنی خود دست بردارد و به همین وضع تن بدهد.
انقلاب اسلامی در مورد علم، دانش، انسان، مردم، جامعه، نخبه، حرکت، هدف و سعادت، و … دیدگاه‌هایی دارد که بی‌شک کاربست آن‌ها با نگاهی تمدن‌سازانه، الگوهایی «اساسا» متفاوت از الگوهای موجود را طلب خواهدکرد.

حال فارغ از پرداختن به چگونگی طی این مسیر، و پس از پذیرش اصل آن‌چه بیان شد، یک پرسش اساسی این است که آیا می‌توان پذیرفت اندیشه‌ای که بدون پرداختن به سوالات مطوی در مطالب فوق مویِّد و مسدِّدِ تثبیت و بلکه بسط وضعیت فرهنگی (دانشگاهی – نهادعلمی) موجود -که از قضا میراث حکومت سراسر استعماری پهلوی و خصوصا رضاخان منصوب و معزول انگلیس است- است اندیشه ای دُگم و اسیر نیست؟

حقیقت این است که برای ایجاد این انقلابِ ضروری، باید پیش از هر چیز به خوبی این اسارت را شناسایی کرد و از بند آن رها شد و به آزاداندیشی روی آورد؛ و الا امکان حتی فکر کردن به این انقلاب هم منتفی است چه رسد به ایجاد این انقلاب.

*نقل است از یکی از بردگان آزادیخواه و مبارز آمریکایی پرسیده بودند، اصلی ترین چالش تو در راه این آزادیخواهی برای بردگان چه بوده است؟ گفته بود: اینکه به بردگان بفهمانم و بقبولانم که برده بودن شما ذاتی شما و امری مفروض نیست!

☘️

گوش کنید: همه بنشینند فکر کنند!

بسم الله الرحمن الرحیم

باید سلاح آورد. باید زور آورد.

بی سلاح نشد. بی سلاح نمی شود.

دیدی که خواستی فرهنگی ورود کنی، از همان جایی که به اسم فرهنگ بود کاری کردند که تو را، نیروهای ارزشی را، بیرون انداختند، و دیگر داخل دانشگاه راهشان نمی دادند. و آنچنان سر در برف فرو برده اند که هنوز که هنوز است، قبول نکرده اند که دانشگاه را محل ذخیره سلاح های خود کرده بودند.

سلاح را بیاور، آن وقت نوبت به فکر می رسد. آن وقت است که تازه قبول می کند به حرف های تو گوش کند.

در جامعه هر چقدر عقب نشستی، فشار آنها زیاد شد. فشار و قدرت قاهره آوردی، عقب نشستند. اما تو قدرت قاهره را بیاور که فرصت صحبت و گفتگو باز شود. مجالی برای اندیشه به وجود آید. سلاح های ما قرار است سلاح های آنها را بزند، نه خودشان را، مگر آنکه خودشان اینطور نخواهند.

الان نگاه کن ببین چرا از آن حزب توده دیگر کسی باقی نمانده؟ شوروی متلاشی شد، قبول! ولی چه دخلی به داخل دارد؟ اگر حرف ماندگار بوده، که خودشان اینطور ادعا می کنند، باید یاران خود را پیدا می کرده، دیگر چه نیازی به پشتیبانی. فشار های انقلابی‌ها بر سازمان توده هم مؤثر بوده. این هم قبول! پس دیدی که چقدر صحت یک فکر، مبتنی است بر ساختار و قوام پشتیبانی از آن. که در ظاهر امر، اصلا به چشم نمی آید. خیال اولیه این است که یک حرف درست، راه خود را پیدا می کند، و پشتیبانی چندانی نیاز ندارد. اما چنین نیست. تو اگر حرف درست در انبان خود داری، امنیتش را هم باید خودت تأمین کنی، تا بتوان آن را سر دست گرفت و دیگران را به آن دعوت کرد.

پس حرف آنها که می گویند شیعه را جهانی کنیم، آقا می آید. چه نیاز به حکومت، چرت بودنش خودش را نشان داد.

انقلاب این را فهمید، در آن بلبشوی تربیت شده های رضاشاه میرپنج، که در زمان محمدرضا، دانشگاهی شده بودند، و کم کم در فضای انقلاب هضم شدند، حالا بعد از انقلاب، از آتش بازی خوششان آمده و از درس خواندن خسته اند. در دانشگاه ها مستقر اند، ولی کلاس ها را یا نمی گذارند تشکیل شود، و یا به ادنی مناسبتی تعطیل می کنند. نه فقط خود، که دیگران را هم مانع می شوند. دانشگاه را اینطور کرده اند! به اسم اینکه الان وقت مبارزه است.

چه باید کرد؟ اول زور! دوم زور! سوم زور!

با این جماعت نفهم، فقط باید زور گفت. تا راه ذهنش باز شود تا بتوان با او حرف زد.

3 روز به آنها مهلت دادند تا دانشگاه را تخلیه کنند. نکردند، نیروهای نظامی رفتند آنها را بیرون ریختند.

مرحله اول انجام شد. بت آنها را شکستیم. حالا درِ ذهنشان باز شده بود. دیگر از موضع قدرت با انقلابی ها صحبت نمی کردند. می شد حرف زد. اما یا حرف نداشتیم، یا حرف‌بزن.

تصمیم دیگر این بود که متن درس ها، بالخصوص در علوم انسانی تغییر کند. همه می فهمیدند که این درس ها است که دارد بچه های ما را تغییر می دهد. دانشگاه شده یک ماشینی که بچه های مؤمن داخلش می فرستیم، لاابالی تحویل جامعه می دهد. نخواستیم! حتما باید تغییر کند. مشکل از کجاست؟ کجای متن دروس را تغییر دهیم؟ نمی دانم! و هیچ کس نمی دانست. فقط معلوم بود که اینها مسموم است.

حوزه بیا کمک! من مشغولم.

متدینین بیایید کمک! ما بلد نیستیم.

کسی نیست کمک کند؟!

هل من ناصر ! …

کسی نبود. 2 سال همه ایستادند، به امید. ولی کسی نیامد.

چاره ای نیست. دوباره شروع می کنیم، همان قبلی ها را ادامه می دهیم. ولی با خون دل. معلوم است که هر سال به جای خوشحال شدن از تعداد دانشجویان، از قتل عام آنها باید خون بگرییم. و تفاوت است بین جنگ سخت و جنگ نرم. هشت سال مدام جنگ سخت با سلاح را دیده ایم. در جنگ سخت، وقتی یاران تیر می خورند، زخمی می شوند، شهید می شوند، از جنگ باز می مانند. ولی ما جنگ را با دشمن ادامه می دهیم. ولی در جنگ نرم ذهنی، وقتی یاران تیر می خورند، آنها می شوند یار دشمن. ما یک تیر هم باید به اینها بزنیم، اگر زودتر آنها ما را نزنند!

همان آش و همان کاسه! دغدغه مبارکی بود، ولی کار زودبازده نبود. افرادی رفتند که آن را محقق کنند، که سالها بعد توانستند به تشکیلاتی دست پیدا کنند، اما هنوز راه دارد تا به خروجی رسیدن.

اهمیتش از جنگ سخت مهمتر بود، ولی کمتر کسی دور آن را گرفت تا عَلم آن را بلند کنند.

دانش رسیدگی می خواهد. چرا تولید نمی کنند تا به خورد این دانشجو ها بدهیم.

اصلا برخی آمدند و به این سبک فکر کردند. مگر کارخانه است که یکی تولید کنند و دیگران مصرف کننده باشند؟

اصلا چرا همه تولید کننده نباشند؟ مگر می شود؟

در قصه علوم زیاد دیده ایم، نسل های متعدد می آیند، یک کتاب از فلان مؤلف چند قرن پیش را می خوانند. کتاب کتاب خوبی است. هر نسل تلاش می کند و علم را چند قدم جلو می برد، ولی باز نسل بعدی می آیند، و همان کتاب قدیمی را می خوانند. و این همه تلاش یک نسل، همه مغفول می شود. (مگر مقاله‌ها در علم هم خوانده شود تا با حرف های جدید آشنا شوند.) و الا پیش رفتن علم را چطور باید دریافت کرد؟

باید راه جدیدی سنجید. راهی که هر نسل، تلاش هایش گم نشود. نسل یعنی نسل. یعنی هزاران نفر. گاهی می شود که از یک نسل، فقط یک علامه طباطبایی را می شناسیم، و خیال می کنیم که فقط او بوده و بس. گرچه مرتبه علامه به حدی است که «عنقا شکار کس نشود دام باز چین»، اما دیگرانی هم بوده اند که ثمرات علمی بزرگی داشته اند. اگر همه اینها را ببینیم، و هیچ یک در حیطه نگاهمان مغفول نشود، یعنی از تولیدات علمی یک نسل استفاده کنیم، نه فقط یک نفر، آن وقت است که سرعت رشد علم، چند صد برابر خواهد شد، چند صد برابر!

اما این روش می خواهد. به چه روشی؟

حداقل مرتبه این است که گفته های افراد مختلف را جدی بگیریم. فقط حرف علامه طباطبایی جدی نیست، (البته که آن، نور اعلی است). فلانی هم گرچه بسیاری جاها فهم های عمیق علامه را ندارد، یا بعضا کج فهمیده، ولی او هم حرف هایی دارد، که علامه در آن زمینه ها، کمتر پرداخته است. این حرف ها را هم جدی بگیریم. یعنی راحت رد ندهیم. بشنویم. و به عنوان یک متن علمی، مورد تأمل قرار دهیم.

و هم در مورد حرف های امثال علامه که کاملا مورد قبول هستند، باز هر کلام ایشان را بیاوریم و حلاجی کنیم. طوری که خودمان قبول کنیم، نه اینکه مهر تأییدش با ضمیمه این باشد که نقل علامه است. حرف درست، حرف درست است، مهم نیست از دهان چه کسی آمده باشد، و حرف غلط غلط است، حتی از زبان عالم ترین دانشمندان.

با این روش، اولین گام برای آن که هر چیزی وارد هاضمه جامعه بشود، و هضم صورت بگیرد، میسر است. لازم نیست تک تک اعضای جامعه، همه حرف ها را ببینند. حرف های ناب و خوب، از هر که باشد، کم کم بالا می آید. دیده می شود. به شرط آنکه دستگاه هاضمه جامعه، سالم باشد.

اینها اضلاع اخلاق آزاداندیشی در جامعه را خواهد ساخت. آزاداندیشی را به معنای لجن فهمی نگیریم که فهم را به لجن بکشد و هر چیز را ملوس و خوب بداند. آزاداندیشی را راهی بدانیم که کل جامعه را به فهم ناب نزدیک می کند. هاضمه جامعه را قوی می کند تا بتواند فضولات را دور بریزد، و مغزای هر کلام از هر شخصیتی را، بگیرد و هضم کند. با آزاداندیشی به معنای هر فهمی درست است (پلورالیسم) جامعه لخت و خمار می شود. هیچ سویی نمی گیرد. در گارد انفعال محض می رود. هر هجمه ای بر آن جامعه اثر می کند. ولی با آزاداندیشی به معنی قوت هاضمه، جامعه صاحب اراده می شود. یک به یک پیشرفت هایش را با قیام خودش و تمرکز عزم، محقق می کند.

فرق است بین این شیر و آن شیر! بسیار!

انقلاب فرهنگی، گزیری برای گریز از وابستگی فکری

#گفتمان_سازی_فصل_فرهنگ

بسم الله الرحمن الرحیم

انقلاب اسلامی ایران یک انقلاب بسیار آزاد اندیشانه بود، در جهانی که تفکرات غرب و شرق مادی مغز و دل همه را تصرف کرده بود، و راه نجاتی جز کاپیتالیسم و کمونیسم تصور نمیشد، انقلاب اسلامی سخنی داشت که نه شرقی بود و نه غربی!

و بر اساس همین سخن تمامی شاکله های حرکت عمومی ملت شکل میگرفت و به پیش میرفت.

در عین حال قدرت های مادی جهانی -که در دوران ضعف خاندان های قاجار و پهلوی، در این کشور نفوذی فراوان داشتند- با تکیه بر قدرت و ثروت و نه فکر حقیقی ملت، پایگاه های فکری ای در این کشور ایجاد کرده بودند؛ نه جریان توده‌ا‌ی مارکسیستی و کمونیستی در واقع مردمی و متعلق به این ملت بود و نه غربگرایی روشنفکری و لیبرالیستی؛ همان طور که در متن پرشورترین و فراگیرترین حضور مردمیِ قرون اخیر ملت ایران، هیچ نقش تعیین کننده و جهت بخشی برای این جریانات وجود نداشت، اگر چه پر سر و صدا بودند.

همین پر سر و صدا بودن، همین نااصیلِ نابومی بودن و همین تکیه‌ی بر قدرتهای خارجی داشتن، عواملی بود که ملت آزاده و آزاداندیش ما را در مورد ایشان و نقش آفرینی‌شان در کشور نگران می‌کرد.

و این نگرانی به جا بود؛ آَشکارا می‌بینیم که اولین سکانداران اجرایی کشور بعد از انقلاب از همین جریاناتِ ناتعیین‌کننده اما پُر سر و صدا بودند، جریانی که از قضا نه چندان معتقد و مایل به برکناری پهلوی بودند، و نه با قطع ارتباط ملت و انقلابشان با جهانخواران میانه‌ی خوبی داشتند؛ و این تمایلاتشان همگی کاملا خلاف نظر آزاداندیشانه‌ی ملت بود و بوی وابستگی و اسارت فکری می‌داد؛ ولی هیبت و طمطراق این جریانات از طرفی، و طبیعت سیستم حکمرانی از طرف دیگر، سکان اجرایی انقلاب را به دستان آنان داده بود.

سلطنت پهلوی، پای استعمار و زنجیرهای استعمار را نه صرفا مبتنی بر اشخاص بلکه به نحوی عمیق‌تر و مبتنی بر مکانیسم حرکت چرخ دهنده‌های حکومت در این کشور گشوده بود، دستگاهی بروکراتیک و نظام تعلیماتی که عالِم بودن را در چارچوب نیازهای دستگاه بروکراتیک تعریف و مَجراکشی کرده بود؛ در چنین شرایطی آیا بدوا چاره‌ای جز این به نظر می‌رسید که باید متخرجین همین دانشگاه‌ها را برای تصدی امور اولویت بخشید؟

حال ما بودیم و حرکت طوفانی و انقلاب آزاداندیشانه‌ای که داشتیم، و دانشگاهی که برای ما نبود، و جریاناتی که به زورِ بیرون، صدها برابرِ آنچه بودند در بین ما صدا داشتند، و مجاری امور ناگزیر باید به آن‌ها مرتبط می‌شد! چه باید می‌کردیم؟ اگر چنانچه امورِ تحمیلیِ «زور»گویان را بر نمی‌تافتیم و برای علاجشان در فکر کاری اساسی می‌بودیم، دُگم‌اندیشی کرده بودیم؟

اکنون فارغیم از این بُعد که چه میزان موفق شدیم؛ آنچه به آن مشغولیم این است که آیا اصل اقدام به آن حادثه‌ای که انقلاب فرهنگی خوانده می‌شود، اقدامی در تخالف با آزاداندیشی بود؟

به نظر می‌رسد که پاسخ منفی است؛ و به حکم آزاداندیشی باید شریان‌های وابستگی تحمیلی به فکر شرق و غرب که تا ذره ذره قطعات حکمرانی کانال کشی شده بود را قطع می‌کردیم، و اِلا چه راهی بود برای این‌که نظری که خودمان داشتیم را پیش بگیریم و کاری که خودمان می‌خواستیم و برایش انقلاب کرده بودیم را انجام بدهیم؟

☘️

اقتدار و گستردگی فرهنگ + یک مثال

انسان در این عالم تنها نیست و در میان موجوداتی بیشمار زندگی میکند. تقسیم آنها به جمادات و نباتات حیوانات شاید کلی ترین دسته بندی از این همسایگان مادی انسان باشد که حکما انجام داده اند. همه ما به هزاران دسته بندی بالفعل و بالقوه ذیل این سه دسته واقف هستیم و نیازی به تفصیل نیست.
انسان اشرف موجودات عالم است و میتواند با هر یک از این موجودات نسبت برقرار کند و انها را به استخدام خود در آورد. او میتواند یک موجود را منقرض کند و یا از انقراض نجات دهد. میتواند اورانیوم را به ابزار کشتار جمعی تبدیل کند، میتواند فیل را اهلی کند و …
نسبتی که انسان با هرکدام از این موجودات میگیرد، به آنها معنای انسانی میبخشد و ان را در دایره مفاهیم انسانی وارد میکند. معنای انسانی است که یک سنگ را حجرالاسود میکند و یک سنگ را کتیبه هخامنشی و سنگ دیگری را کفپوش حمام !
اگر همین دایره مفاهیم و معانی انسانی را فرهنگ بنامیم، آنگاه همه موجوداتی که با انسان نسبت میگیرند را میتوان دارای یک هویت فرهنگی دانست که البته به نسبت هر موضوع از غناهای متفاوتی برخوردار هستند.
یکی از نشانه های درک وجود معنای فرهنگی ، وسعت فرهنگی و غنای فرهنگی، پدیده ای به نام “نامگذاری” یا “تسمیه” است.
اینکه موجودی در یک زبان مورد تسمیه قرار بگیرد یا نه ، نشانه نسبت یا عدم نسبت مستقل فرهنگی اهالی این زبان با آن پدیده است. مثلا همین واژه فرهنگ، از دیرباز در زبان فارسی حضور داشته و ظاهرا به همین معنای پیچیده اجتماعی به کار برده میشود، اما چنین پدیده ای در زبان انگلیسی معادل ندارد و کالچر تنها به آداب و رسوم ظاهری دلالت دارد. این بدان معناست که اهالی زبان و فرهنگ فارسی با پدیده فرهنگ نسبت داشته اند. یا مارماهی حتی در روایات اهل بیت(ع) به صورت همین کلمه فارسی به کار برده شده است و معادل عربی نداشته است. علت ان نیز انحصار شغل ماهیگیری در میان اهل فارس در آن دوران بوده است.
اینکه این نامگذاری، علی رغم وجود معادل، به زبان های دیگر نیز سرایت بکند یا نه ، نشانه سیطره و نفوذ فرهنگی صاحبان آن فرهنگ و زبان است. این مسئله نیز مصادیق بیشماری دارد.
اینکه چه نامی را در این نامگذاری استفاده کنند نیز نشانه نظام اولویت ها و یا کیفیت نسبت گیری اهالی آن زبان و فرهنگ با آن پدیده است. مثلا در یک فرهنگ با یک گیاه نسبت ادبی گرفته میشود و نام آن قاصدک گذاشته میشود و در فرهنگ دیگر با همان گیاه نسبت دارویی گرفته میشود و نامی که به خواص دارویی آن اشاره دارد، روی گیاه گذاشته میشود.
نامگذاری ابتدایی ترین نسخه کاری است که انسان میتواند در فضای فرهنگ انجام بدهد و ایجاد سنت، ایجاد نماد، ایجاد شعائر و حتی ایجاد قانون در امتداد همین مسیر تعریف میشوند.
آزاداندیشی نیز اگر بخواهد حضور مهیمن در جامعه داشته باشد و بساط دگم اندیشی و کفر اندیشه را برچیند و حق را مزدهر نماید، ناچار از قرار گرفتن در افق فرهنگ خواهد بود.
پ.ن :
در قرن 17 روشنفکران ملحد اروپایی که داعیه دار اصطلاح “Freethought” که شاید معنای فکر آزاد بدهد بودند ، یکی از اقسام گل بنفشه را بعنوان نماد فکر آزاد مطرح کردند . چرا که معتقد بودند این گل شبیه چهره انسانی است که غرق در فکر است! سپس تمثال این گل را روی لباس های خودشان نصب میکردند. نام آن گل را هم peensy که در زبان فرانسوی به معنای فکر است گذاشتند. امروز نام رسمی این گل، همان پنزی است.
جال اینکه شما هرچقدر در مننابع فارسی اینترنت جستجو کنید اثری از این ماجرا پیدا نخواهید کرد. فقط فارس زبانانی را خواهید دید که بدون اینکه معنایی بفهمند به این گل میگویند گل پنزی !

بحران پیشرفت اندیشی در فرهنگ

یک شهر پیشرفته ! یک ساختمان پیشرفته !
اولین تصویری که از این دو عبارت به ذهن اکثر ما خطور میکند، نمایی از انحصار مفهوم پیشرفت در امور مادی و رفاهی خواهد بود. معمولا شهری را پیشرفته میدانیم که بواسطه فناوری های نوین، حمل و نقل، تهیه نیازهای روزمره و به طور کلی زندگی در آن راحت و سریع اتفاق می افتد. حتی ممکن است پیشرفت را در دایره ای تنگ تر نیز تصور کنیم و صرف بهره بردن از ابزارهای تکنولوژیک را مساوی با پیشرفت بدانیم !
بیایید یک بار دیگر این امر را آزمایش کنیم !
اگر از 10 نفر که بلحاظ مالی و فرهنگی در سطح متوسطی قرار دارند بپرسیم در هر کدام از این دو حوزه ، برای پنج سال دیگر چه اهدافی را در نظر دارید، غالب افراد در فضای مالی مطلوب هایی در نظر دارند که اکنون وجود ندارد و سعی میکنند در این مدت به آن دست پیدا کنند. اما در فضای فرهنگی، مطلوب غالب افراد نگاه داشتن وضعیت فعلی شان یا بازگشت به وضعیت مطلوبی است که قبلا در خود آنها یا در جامعه شان محقق بوده است !

شاید بتوان با مقایسه میان سازمان های فرهنگی و غیرفرهنگی نیز مجددا همین تصویر را نشان داد.
همه ما به محض تصور مفهوم پیشرفت و تصور مفهوم فرهنگ، میتوانیم بیگانگی این دو مفهوم در محیط پیرامون خود را تصدیق کنیم !
این وضعیت دقیقا به معنای رکود و انفعال فرهنگی خواهد بود و پرواضح است که رکود و انفعال فرهنگی یک ملت آغازی بر رکود و انفعال سیاسی و اقتصادی آن ملت است.

اما چرا اینگونه شد؟
مسلم است که پیش رفتن جایی معنا دارد که رفتن معنا داشته باشد. رفتن نیز زمانی معنادار خواهد بود که مقصدی ( ولو فرضی ) در کار باشد.
پس بحران اصلی و اولی عدم پیشرفت اندیشی در حوزه فرهنگ نیست، بلکه عدم رفت اندیشی در حوزه فرهنگ است !
به عبارت دیگر ، پیشرفت، نسخه برتر رفتن بشمار می آید.

در 3 حالت “رفتن” ناشدنی به نظر می آید و به تبع آن، حرفی از پیشرفت هم نمیتوان زد !
فرض اول جایی است که اساسا مقصدی وجود ندارد.
فرض دوم جایی است که هدف هست اما راه مشخص نیست.
فرض سوم جایی است که اهداف آنقدر متعدد هستند که رفتن سمت هر کدام ، با توجه به وانهادن اهداف دیگر ، بی معنا میشود !
در موضوع مورد بحث ما یعنی “فرهنگ” قطعا مقاصدی وجود دارد که هم مورد اتفاق نظر کارشناسان وعموم جامعه هستند و هم روشنی و وضوح قابل قبولی دارند. مثل مثل تولید علم، مثل ضایع نکردن حقوق یکدیگر، مثل کتابخوانی و مانند اینها.
فرض دوم نیز اگرچه بلحاظ نظری درست است اما در عمل، اینطور نیست که مقصدی فرهنگی روشن باشد و به سبب مشخص نبودن راه نتوانیم به سمت آن گام برداریم. چرا که عقلا برای مقاصدی که راهی به سوی آنها ندارند راه هایی را تولید میکنند یا لااقل از کسانی که به آن مقصد رسیده اند تقلید میکنند. به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل ، و گر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم !
به نظر میرسد آن چه در حوزه فرهنگ سبب راه نرفتن شده است، همین تعدد مقاصد است. این بخاطر ویژگی ذاتی فرهنگ، یعنی پر مولفه بودن است. شاید کمتر مفهومی را بشر اعتبار کرده باشد که مانند فرهنگ گسترده و پردامنه باشد.
این مسئله و مشکل، در جامعه ما یک تقویت کننده اساسی از سوی مذهب نیز دارد. از در منظومه آیات و روایت ده ها بلکه صدها مطلوب که همگی به نوعی فرهنگی محسوب میشوند فهرست شده است. از طرفی سیره انبیا و اهل بیت (علیهم السلام ) یک پدیده تاریخی بوده و ارزش هایی که هرکدام در یک بازه تاریخی محور قرار گرفته اند ، امروز همگی پیش روی ما مجتمع اند.

چه میتوان کرد ؟
عوامل متعددی باعث شده اند تا به سوی مقصدهای فرهنگی که از دور پیداست نرسیم !
وضعیت نهادها و مجموعه های فرهنگی در حال حاضر مانند سواری است که هم میخواهد به نقطه الف سفر کند هم به نقطه ب و هم به نقطه ج ! به سمت هرکدام که حرکن میکند ، در میانه راه حس میکند از نقاط دیگر دور شده است و به سمت نقطه دیگر برمیگردد و این چرخه هزاران بار تکرار میشود تا سوار از پا بیافتد!
به عنوان مثال مجموعه ای فرهنگی میخواهد روی حجاب کار کند وبه مقصد فرهنگی در موضوع حجاب دست پیدا کند. اما نیمه های راه احساس میکند از مقصد دیگری به نام ارزشمند بودن ملیت ایرانی دور شده است، پس کمی از حجاب دست کشیده و روی ملیت گرایی دست میگذارد. بعد از مدتی سیر در مسیر ملی گرایی ناگهان حس میکند لحظه به لحظه دارد از مطلوب برابری انسان ها دور میشود. حالا که به سمت مقصد برابری میچرخد میبیند که از حجاب چقدر دور شده !
امام صادق (ع) فرمود : العامل علی غیر بصیره کالسائر علی غیر الطریق ، لا تزیده سرعه السیر الا بعدا ! ( کافی -1 -43 )
کسی که کاری را بدون بصیرت انجام دهد مانند کسی است که در بیراهه سیر میکند ، هر چه سرعتش بیشتر شود از مقصد دور تر میشود !

بصیرت در مسیر نیل به مقاصد فرهنگی چگونه ایجاد میشود؟
مسلم است که این راه، راهبر میخواهد. اما همان راهبر بصیرت را چگونه بافته و چگونه حیرت را از بین میبرد؟

معجزه ی معماری ساختمان در شکل دهی به فرهنگ

در محله ی ما مسجدی پرفعالیت و پر جنب و جوش هست بنام مسجد صاحب الزمان…

با امام جماعتی ساده دل که خیلی اهل ملاحظات و رعایت تکلفهای طلبگی نیست و با مردم خیلی ساده برخورد میکند و چه بسا برخی از پیرمردها را در جمع ضایع میکند…

این مسجد کوچک را میتوانم زنده ترین مسجدی بنامم که تابحال دیده ام.

مسجدی با جمعیت های سنی متفاوت از کودک تا جوان و پیرمرد….

مردم این مسجد خیلی منظم حاضر میشوند و معمولا وقتی کسی چند روز غیبت داشته باشد عده ای متوجه نبودنش میشوند و سراغش را میگیرند و یا اگر متوجه نشوند بعد از چند روز که حاضر شود جمعیت متوجه غیبتِ چند روز قبلش میشوند و امام جماعت معمولا از او سوال میکند که این چند روز کجا بوده؟ برخی اوقات هم زنگ میزند و سراغش را میگیرد.

شوخی همیشگی اش هم این است که با لهجه ی اصفهانی اش میگوید: فلانی پولدار شدی که دیگه مسجد نمیای؟!!!

این سوال در ذهن بنده بود که چرا این مسجد اینقدر حیات و نشاط دارد و چرا حواس جمع به هم هست؟

پاسخی که بنده برای این سوال یافتم فارغ از اینکه این طلبه ی بی ادعا، اهل نماز شب و در حضورش منظم است این بود که :

در این مسجد درب ورودی جایی قرار دارد که وقتی کسی وارد مسجد میشود همه ی جمعیت حاضر در مسجد متوجه ورود و خروج او میشوند. بعبارتی درب ورود و خروج پشت جمعیت نیست….

همین عامل باعث شده یک نظارت عمومی بر رفتار هر فرد شکل بگیرد تا اهل مسجد عموما بخاطر اهل تأخیر محسوب نشدن سر وقت حاضر شوند و دیرتر از مسجد خارج شوند و متوجه غیبتهای یکدیگر بشوند…

راز این تفاوت بزرگ بین این مسجد با مسجدهای مشابه را در همین نکته ی معماری کوچک یافتم…..

یک بام و دو هوا در ملاک های جمهوری اسلامی

اگر معیار ها و ملاک های تدین و همراهی مردم با نظام مقدس جمهوری اسلامی حضور مردم است. که البته معیاری بسیار صحیح و درستی هم هست. اما باید این ملاک، ما را به نتایجی غیر از این که ما می پسندیم برساند.
اگر ما همخوانی سرود «سلام فرمانده» را در جای جای کشور عزیزمان ملاکی برای پایبندی مردم به نظام جمهوری اسلامی می دانیم، پس همه‌گیری ترانه «دکتر جون دکتر» ساسی مانکن در مدارس ایران را نشانه بدانیم. شما کافی است فقط یک روز محل تجمع های هر شهر مثل استادیوم آزادی در تهران را در اختیار ترانه شروین (زن، زندگی،آزادی) قرار دهید تا جمعیت‌شان را در چشم ما فرو کنند.
اگر ما رفتن چند میلیون نفر به «مهمانی اربعین» و زیارت سیدالشهدا علیه السلام با پای پیاده را نشانه تدین مردم میدانیم، پس باید رفتن چندمیلیون نفر به کنسرت «تتلو» در ترکیه که بلیط آن طبق اعلام برخی از خبرگزاری ها حدود 7 میلیون تومان بوده (40 میلیون دلار خارج کردن ارز از کشور) را باید نشانه عدم پایبندی جدی ارزش های اسلامی بدانیم.
اگر ما سرازیر شدن جوانان به سمت «اعتکاف» را نشانه متدین تر شدن جوانان مان میدانیم باید خالی شدن مساجد از جوانان را نشانه کمرنگ شدن باورهای دینی بدانیم.
ای کاش جمهوری اسلامی #اجازه_اعتراض تمیز در محیط های امن را میداد و خودش امنیتش را تامین می کرد، آن وقت تکلیفش با خودش بهتر روشن میشد.

راهبرد طراحی ها

این که ما بتوانیم با مفاهیم اسلامی و با فرهنگ اسلامی دست به طراحی ساختار مناسب جامعه اسلامی بزنیم تفکری راقیست. مهندسی فرهنگی و مهندسی فرهنگ باید در تمام ساختارهای اجتماعی جامعه حضور و بزور داشته باشد.از فرط عدم درک فرهنگ و اثرات آن بر روی دیگر ساختارها به سمت پیوست های فرهنگی رفته ایم. البته همین را هم نخبگان فرهنگی جامعه انجام می دهند ولی به نظر می رسد باید راهبرد طراحی ها تغییر کند.باید تمام طراحی های ما فرهنگ پایه باشد چرا که ظهور و بروز دین در حوزه فرهنگ بسیار غلیظ تر از دیگر عرصه ها خواهد بود.اگر بخواهیم دقیق تر بیان کنیم فرهنگ جایگاه رتبی بالاتری نسبت به دیگر عرصه ها دارد و علت آن اثراتی است که فرهنگ بر دیگر عرصه ها می گذارد.مثلا اقتصاد فرهنگ پایه خود مساله مهمی است.غیر از این که باید به خود مقوله فرهنگ  رسیدگی شود باید بدانیم که رسیدگی به فرهنگ دیگر ساختارها را دستخوش تغییر قرار خواهد داد.این ادعا در اینجا مطرح می شود که علم اقتصاد می تواند مبادلات مالی را بهینه کند و توان به نمایش کشیدن گزاره های اقتصادی را دارد ولی توان مدیریت کلان اقتصاد را خود علم اقتصاد نخواهد داشت.علت این امر پدیده اقتصاد فرهنگ پایه است و اگر شما بخواهید گزاره های کلان اقتصادی را تغییر بدهید نیازمند تغییر در اذهان مردم هستید و تغییر در اذهان مردم فرهنگ نام دارد.

فرهنگ در کلام آیت الله علی اکبر رشاد(1) (مهندسی فرهنگ و مهندسی فرهنگی)

?فرهنگ، مهندسی فرهنگ و مهندسی فرهنگی در کلام آیت الله علی اکبر رشاد (2)?

♦️ تفاوت دو اصطلاح مهندسی فرهنگ و مهندسی فرهنگی در کلام رهبری
دو اصطلاح در بیان رهبر انقلاب در دیدار با اعضای شورای عالی انقلاب فرهنگی به کار رفته بود که به لحاظ صورت نزدیک و شبیه به هم هستند اما از جهت محتوا و ساخت عناوین با هم خیلی تفاوت دارند. این تفاوت در ساختار لغوی آنهاست که اولی مضاف و مضاف الیه است و دومی موصوف و صفت. تفاوت دوم در این است که متعلق مهندسی در تعبیر مهندسی فرهنگ مشحص شده و آن خود مقوله فرهنگ است. در مهندسی فرهنگی متعلق فرهنگ بازگذاشته شده و می تواند بسیار گسترده باشد. و احتمالاً شامل همه شئون و امور جامعه، حکومت و کشور باشد. تفاوت سوم بین این دو در این است که در مهندسی فرهنگ، بیشتر به مباحث نظری محتاج هستیم.

♦️تعریف مهندسی فرهنگ و مهندسی فرهنگی بر اساس تعریف فرهنگ
?با توجه به توضیحاتی که در مورد ماهیت فرهنگ گذشت، مهندسی فرهنگ عبارت خواهد بود از: سامان بخشی، اصلاح، جهت دهی و ارتقاء بخشی به این مقوله به صورت آگاهانه و بر اساس تلقی مشخص از فرهنگ.
?هرگاه بر مبنای این مبانی فرهنگ و با استخدام از آنها، عرصه های دیگر را آگاهانه جهت بدهیم، اصلاح کنیم، ارتقاء ببخشیم و با معیارهای فرهنگی و در قالب فرهنگی، مدیریت کنیم، به مهندسی فرهنگی نزدیک می شویم و می توانیم بگوییم مهندسی فرهنگی اتفاق افتاده است.

♦️پیش نیازهای مهندسی فرهنگ
مهندسی فرهنگ یک سلسله پیش نیازهایی دارد که:
– اولین قدم آن دستیابی به ماهیت فرهنگ و شناخت دقیق آن است.
– دوم علاوه بر کشف ماهیت؛ باید مبانی ماهوی این فرهنگ را هم بشناسیم
– و سوم باید قواعد حاکم بر فرهنگ را هم کشف کنیم.
این مقوله بس پیچیده به رغم پیچیدگی وکثیرالاضلاع و کثیرالاجزاء بودن به شدت قانونمند است. این قوانین و قواعد است که می توان نام آن را مهندسی و مدیریت گذاشت. چون ماقبل از اینکه قوانین و قواعد را بشناسیم نمی توانیم آنها را آگاهانه به کار بگیریم و مهندسی کنیم. چون مهندسی بیانگر رفتاری آگاهانه است. از جنس مدیریت تصادفی نیست. مدیریت از جنس فعال است. فعل مبتنی بر اراده است.

فرهنگ در کلام آیت الله علی اکبر رشاد(1) (تعریف فرهنگ)

?فرهنگ، مهندسی فرهنگ و مهندسی فرهنگی در کلام آیت الله علی اکبر رشاد (1)?

♦️سه تعریف از فرهنگ

?تعریف اول عبارت است از: فرهنگ، جهان زیست نافیزیکی جمعی انسان است.

– در این تعبیر «جهان زیست»، ما ضمن اشاره به حیاتی بودن فرهنگ به عنوان جهان زیست و جهانی که عالمیان در آن زندگی می کنند و درست مثل اکسیژن، حیات آدمی به او وابسته و یا تنیده است، به شمول این مقوله هم اشاره کنیم که فرهنگ را با اقتصاد مقایسه نکنیم. اقتصاد یک زاویه از حیات آدمی را تشکیل می دهد. اما فرهنگ همه زوایای آدمی را پوشانده؛ اقتصاد هم تحت تأثیر فرهنگ است. سیاست و سایر مقولات جامعه نیز همچنین است؛ هرچند بین فرهنگ و همه مقولات تعامل و تأثیر و تأثر وجود دارد.
– در عین حال این جهان زیست، نافیزیکی است. چون وقتی فیزیکی می شود مقوله دیگری می شود. ما در واقع نمی خواهیم بگوییم ورای فیزیک اما می گوییم فرهنگ یک وجه نرم افزاری دارد. از این جهت تعبیر می کنیم به نافیزیکی
– علاوه بر آن، فرهنگ هویت جمعی دارد. یک نفر به تنهایی فرهنگ ندارد. آنگاه فرهنگ تولید می شود و یا به چیزی می توان نام فرهنگ اطلاق کرد که هویت جمعی پیدا کند.
– همچنین فرهنگ یک مقوله انسانی است یعنی این چند کلمه ای که در تعریف آوردم هر کدام با لحاظ یک سری مفاهیم و پشتوانه های فکری است که این تعریف را سامان می دهد. از این رو انسان بلا فرهنگ و فرهنگ بلا انسان بی معنا است. نمی شود گفت فلان موجود انسان است ولی فرهنگ ندارد. اگر فرهنگ ندارد پس از انسان بودنش چیزی کم دارد

?تعریف دیگر فرهنگ عبارت است از: ساختار و ریخت بینش و منش تنیده در بستر زمانی مشخص و معین که بدل به طبیعت ثانوی و هویت محقق و مجسم جمعی طیفی از آدمیان شده باشد. این تعریفی است پیچیده و مفصل،

?اگر بخواهیم خلاصه‌ترین تعریف را بیان کنیم، می گوییم در حقیقت فرهنگ، انسان‌شناسی انضمامی است. یعنی «انسان» در ظرف شرایط و در ظرف اوضاع و احوال موجود. «انسان» در بستر مناسبات خود، رفتارها، و تعاملات خود با دیگران و محیط است که این به یک معنا تعریف «فرهنگ» است. بنابراین اگر انسان و متعلقاتش مورد مطالعه قرار بگیرد در واقع داریم فرهنگ را مطالعه می کنیم. البته انسان و متعلقاتش موقعی وجود دارد که میان او و جامعه پیوند باشد. لذا فرهنگ یک مقوله بسیار پیچیده، چند بعدی، پرجزء و به شدت درهم تنیده و تحت تأثیر هزاران متغیر شناخته و ناشناخته است.

ایده مادر، مهندسی فرهنگ است نه مهندسی فرهنگی

?ایده مادر، مهندسی فرهنگ است نه مهندسی فرهنگی?

♦️در طرح ایده فرهنگی مادر در کلام استاد، چند مفهوم طرح شد. مهندسی فرهنگ، مهندسی فرهنگی، پیوست فرهنگی و معماری فرهنگی
در مرجوح بودن مدل پیوست فرهنگی نسبت به مهندسی فرهنگی، شکی نیست چراکه مدل پیوستی، مدلی منفعلانه و اقتصار به حداقل تجسد فرهنگ در نظامات اجتماعی است. درحالکیه مدل مهندسی فرهنگی، مدلی تهاجمی و فعالانه فرهنگ و تأثیر آن در دیگر نظامات است.
معماری فرهنگی هم لایه عملیاتی و اجرایی است درحالیکه مهندسی فرهنگ و مهندسی فرهنگی، لایه نظری و ایده پردازی است و پرواضح است که لایه نظری، ریشه ای تر می باشد.

♦️مسأله اصلی این است که خلأ امروز کشور، بیشتر به مهندسی فرهنگ برمیگردد یا مهندسی فرهنگی یا هردو؟
به نظر بنده مهمترین خلأ امروز کشور ما در مهندسی فرهنگ است. چراکه اگر فرهنگ بطور خوب و عمیق واضح و تبیین شود، این فرهنگ مهندسی شده، آنقدر قدرت دارد که بدون هیچ برنامه ریزی ای، تا حد زیادی تمام نظامات اجتماعی را ویرایش می کند.
زیرا اساسا مهندسی عرصه های دیگر به باور و سنت های مردم بستگی دارد و باورها و سنت های مردم، ریشه در فرهنگ آنها دارد. لذا اگر فرهنگ، غنی و قدرتمند باشد، بدون اینکه انسانها نسبت به آنها التفاتی داشته باشند، اندیشه شان تحت تأثیر قرار میگرد و طور دیگری می اندیشند و وقتی طور دیگری می اندیشند، در مهندسی تمام عرصه های اجتماعی ولو اقتصاد و امنیت و سلامت و سیاست و تربیت، طور دیگری مهندسی و برنامه ریزی می کنند.
اینکه امروزه این اتفاق نمی افتد، بخاطر این است که فرهنگ ما مهندسی نشده است. فرهنگ ما ریشه در یک منشأ ندارد بلکه التقاطی از آموزه های اسلام و ایران و غرب است. و هرجا هر کدام اینها بر دیگر آموزه ها فائق آید، صحنه فرهنگ را به نفع خودش تمام می کند و بعد از این، این فرهنگ خود به خود، تمام نظامات اجتماعی را مهندسی می کند.

♦️خلاصه اینکه آن چیزی که بیشتر نیاز به مهندسی دارد، فرهنگ است. مهندسی فرهنگی نظامات اجتماعی، بیشتر امری غیر التفاتی و تعینی است. هرچند که شکی در این نیست که اگر بتوانیم بر پایه فرهنگ مهندسی شده، دیگر نظامات را بطور دقیق و التفاتی مهندسی کنیم، قطعا اتفاقی شگرف و منضبط و با اتمسفر معنایی بالا رقم می خورد و به مراتب تأثیر بیشتری خواهد داشت.

مدیریت فرهنگی یا حقوقی فرهنگ؟

در دو یادداشت به برخی از مسائل و چالش های فرهنگ در کشور پرداختیم.

♦️چالش دیگر، فهم فرهنگ و مدیریت فرهنگ در یک کشور است.
فرهنگ را نمی تواند غیرفرهنگی اداره کرد. امروزه خود فرهنگ، فرهنگی مهندسی نمی شود. چه رسد به اینکه نظامات دیگر جامعه بخواهد فرهنگی مهندسی شود.

♦️اگر بخواهیم برای فرهنگ دو کلیدواژه اساسی استفاده کنیم، عبارت است از مردم و اندیشه.
از همین دو واژه می فهمیم که فرهنگ یعنی: آزاد اندیشی، گفتگو و مباحثه، اصالت دادن به مردم و نگاه ابزاری نداشتن به آنها، اهمیت ساحت شناخت بر دیگر ساحت های وجودی انسان و جامعه و غیره
این یعنی فرهنگ را با دستور و قانون و ابلاغیه نمی توان اداره کرد. مراد این نیست که در فرهنگ، از قانون و دستور و مجازات استفاده نمی شود. این موارد هست و باید باشد اما اینها روش و اصل اساسی در اداره فرهنگ نیستند بلکه فرهنگ با استدلال و بیان و گفتگو و اقناع و تفاهم و همراهی شکل میگیرد. اساسا اندیشه، قابل اجبار نیست تا بتوان اندیشه مردم را با دستور و قانون، مدیریت کرد.
شاید کسانی که در فرهنگ، روششان دستوری و فرمایشی است، بالکل اندیشه را از مقوله فرهنگ خارج می دانند و فرهنگ را فقط در عادات و رفتارهای مردم خلاصه می کنند. لذاست که اینها فرهنگ را حقوقی و قانونی اداره می کنند نه فکری و فرهنگی.

♦️خروجی این نگاه این است که مسئولین، در مورد یک مسأله مهم اجتماعی مردم صحبت می کنند و تصمیماتی می گیرند اما برای خود مردم تبیینی نمی کنند که علت آن چه بوده؟ قیود و شرایط آن چیست؟ ملاحظات و ابعاد قضیه چیست؟
اصلا تا به حال شده یک مسئولی برای یک اتخاذ تصمیمی، با خود مردم مشورت کند؟ بازخورد بگیرد؟ یا همیشه مسئولین همیشه از مطلع کردن و فهمیده شدن مردم بیشتر میترسند. این یک ویژگی حکومت های طاغوتی است که آگاهی و متفکر شدن مردم برایشان یک مانع و دردسر است. آیا در حکومت الهی هم باید از آگاهی مردم ترسید یا اساسا هدف والای حکومت اسلامی، ارتقای اندیشه و به تبع آن عملکرد مردم است؟
به نظر این نوع افراد اگر می توانستند انتخابات آزاد را از بین ببرند یا تغییر دهند، حتما از این کار مضایقه نمی کردند. حمایت همه جانبه رهبری از انتخابات بوده که این پدیده تا امروز در ایران پابرجاست.

♦️عدم فهم واقعی مردم سالاری دینی، ضربه عمیقی به پیکره امت اسلامی زده و می زند. حتی بسیاری از کسانی که فکر میکنند مردم سالاری را می فهمند، فهمشان از مردم سالاری دینی، دموکراسی غربی است. درحالیکه به فرمایش مرحوم امام، مردم در اندیشه غربی، ابزار و راهبرد است درحالیکه مردم در اندیشه اسلامی، هدف و ارزش است.

الگوی اسلامی ایرانی پیشرفت همان مهندسی فرهنگ است

بسم الله الرحمن الرحیم
#یادداشت
#محمد_حسین_خانی
#یادداشت155
#ایده_فرهنگی_مادر
#جستار_های_در_باب_مهندسی_فرهنگ
#الگوی_اسلامی_ایرانی_پیشرفت_سند_چشم_انداز_برای_مهندسی_فرهنگ

?از سال 92 حضرت آقا مسئله سند چشم انداز بلندمدت برای ایران اسلامی را مطرح کرده اند و برای این مهم یک مرکزی را ایجاد و چندتن از علما و فضلا را مامور به این پروژه که سال 97 جمعبندی اولیه سند خدمت ایشان تقدیم شد و قرار شد 1 سال هم رفع اشکال شود و از قرن جدید این سند به اجرا دراید
سندی که باید یتواند راه ایران تا 50 سال آینده را مشخص کند وبه عنوان سند بالادستی چشم انداز تمام اسناد فرهنگی،اقتصادی،و… باشد
اما اکنون که بحث بر سر مهندسی فرهنگ است باید جایگاه این سند نیز مشخص شود
قطعا و حتما این سند باید ملاک و معیار معماران فرهنگی نیز باشد وشاید بتوان گفت مهندسی فرهنگی همان بخش فرهنگی الگو است که باید محقق شود و مسائل جزئی تر و ساختاری آن فقط برعهده مهندسان فرهنگی است
مقدمه ابلاغیه رهبری برای سند در سال97:
خداوند جلّ و علا را سپاس می‌گزارم که با هدایت و توفیق او تلاش نظام‌مند چند هزار تن از صاحب‌نظران و استادان دانشگاهی و حوزوی و فرزانگان جوان برای طراحی الگوی اسلامی ایرانی پیشرفت پس از هفت سال در چهلمین سال پیروزی انقلاب اسلامی به نتیجه رسید. این سند اهمّ مبانی و آرمان‌های پیشرفت را تدوین کرده و اُفق مطلوب کشور را در پنج دهه آینده ترسیم و تدابیر مؤثر برای نیل به آن را طراحی کرده است که با تحقق آن که کاری عظیم و دشوار، امّا ممکن و شیرین است کشور راه پیشرفت را خواهد پیمود و طلیعه مبارک تمدن نوین اسلامی ایرانی در زیست بوم ایران رُخ خواهد نمود. ان‌شاءالله.

با توجه به حساسیت و اهمیت بحث الگو شاید بشود ادعا کرد مهتدسی فرهنگ با نوشتن الگو انجام شده مشکل اصلی و جدی تحقق و پیاده سازی الگوست

معضل وسعت و لایه های عرصه فرهنگ

در یادداشت قبلی برخی از سوالات و مشکلات پیرامون مسأله فرهنگ در کشور مورد بررسی قرار گرفت.

دیگر مشکل این است که فرهنگ، عرصه ای عریض و طویل است. امروزه علم و کتاب ذیل فرهنگ است. هنر و رسانه ذیل فرهنگ است، ورزش ذیل فرهنگ است، امور معنوی و عبادی ذیل فرهنگ است. تفریح و اوقات فراغت ذیل فرهنگ است. آداب و رسوم ملی و دینی ذیل فرهنگ است.
گرچه همه این مسائل، دلالت ها و تأثیرهای اقتصادی سیاسی هم دارند ولی به معنای خاص تری معنای فرهنگی دارند و لذا ذیل فرهنگ قرار می گیرند. همانطور که تمام مسائل اقتصاد و سیاست هم به فرهنگ مربوط هستند و حتی در بسیاری از موارد نیازمند به پیوست فرهنگی هستند.
با این وسعت عرصه فرهنگ باید چه کرد؟ حتی به یک معنای عامی از فرهنگ، کل تعلیم و تربیت که خودش به تنهایی عرصه بسیاری وسیع و حیاتی است هم ذیل فرهنگ قرار میگیرد. بخاطر همین وسعت ساحت فرهنگ است که بعضی قائلند که باید قوه چهارمی به نام قوه فرهنگ در ساختار کشور تأسیس شود.

به نظر باید برای موفقیت، کار تقسیم و تخصصی شود نه اینکه همه نهادها و ارگان های فرهنگی در تمام یا اکثر این عرصه های فرهنگی وارد شوند. آنهم بدون قاعده و بدون نظارت و سازماندهی تشکیلاتی.

شاید یک راه حل دیگر تقسیم کار به لحاظ لایه های کار است. یک لایه، لایه اندیشه ای فرهنگی است. یک لایه، لایه هدف گذاری و تعیین خط سیر پیشرفت در فرهنگ است. لایه دیگر، لایه طراحی و برنامه ریزی ساختاری و نسبت آنها باهم و نوع آرایش و تقسیم کار آنها است. لایه دیگر، لایه ایده پردازی و خلاقیت است. یک لایه، لایه اجراء و عملیات و پشتیبانی است و لایه بعد از آن، لایه نظارت، رصد و آسیب شناسی است و لایه دیگر، لایه بازبینی در همه اینهاست. هر کدام این لایه ها، سیاست گذاری و محتوا و روش دارد.

چالش دیگر در کشور این است که وقتی می گوییم فرهنگ زیربنایی ترین ساحت جامعه است، تصمیم گیران و تصمیم سازان ما هم باید به این گزاره مبنایی معتقد باشند. نه اینکه این گزاره فقط در اندیشه باشد و در لایه تصمیم گیری، عملا ساحت اقتصاد یا گاها سیاست، مهمترین ساحت محسوب شود و فرهنگ در خدمت آن تقلی شود. و به نظر می رسد مهمترین تصمیم گیر و تصمیم ساز، مردم هستند. باید مردم اینگونه بیندیشند که فرهنگ زیربناء و غایت نهایی است و سیاست و اقتصاد و دیگر امور در خدمت آن هستند.

تشتت و واگرایی صحنه فرهنگ

فرهنگ یک مفهوم گسترده‌ایست که شامل ارزش‌های اجتماعی و هنجار‌های موجود در جامعه می شود. فرهنگ شامل دانش، باورها، هنرها، قوانین، آداب و رسوم، اخلاق و عادات جامعه می‌شود.
سوالی که در صدد پاسخ به آن هستیم، این است که علت ضعف و ناکارآمدی فرهنگی در کشور چیست؟ آیا فرهنگ در جمهوری اسلامی، بودجه ندارد؟ سازمان و نهاد ندارد؟ نیروی انسانی ندارد؟ فعال ندارد؟ اندیشمند و طراح ندارد؟ و یا مشکل چیز دیگری است؟ مثلا شاید امر فرهنگ در کشور، ساختار و سخت افزار ندارد. هدف مشخص ندارد. سمت و سو ندارد. مشکل کجاست؟

یکی از مشکلات تشتت و تعدد نهادهای فرهنگی بدون وضوح نسبت آنها باهم، موازی کاری آنها، عدم مشخص بودن نهاد بالادستی و پایین دستی و… است. در حال حاضر حوزه علمیه خودش از جهتی نهاد فرهنگی است. سازمان تبلیغات نهاد فرهنگی است. مسجد، کانون، هیئت و نمازجمعه نهادهای فرهنگی هستند. نهادهایی مثل بنیاد مستضعفین، بنیاد کرامت، سپاه، بسیج هم بسیاری از فعالیتش فرهنگی است. صداوسیما یک سازمان فرهنگی است. چند وزارت خانه فرهنگی هستند مثل وزارت فرهنگ و ارشاد و وزارت ورزش و جوانان و غیره. همچنین در کشور نهادهایی وجود دارد که در فرهنگ موثر هستند مانند شهرداری و اوقاف و …
شورا و نهاد بالادستی اینها کیست؟ بعضی نهادها مستقیما ذیل رهبری بعضی ذیل دولت بعضی مردم پایه، بعضی در ظاهر ذیل رهبری یا دولت هستند ولی به معنای واقعی ذیل آنها نیست بلکه بیشتر مستقل هستند مثل حوزه علمیه یا هیئات و مساجد و غیره.

هر کدام این نهادها، به بخش های مختلف فرهنگی می پردازند. مثلا در امر تبلیغ، امروزه هم سازمان تبلیغات، کار تبلیغی می کند و در مکان های مختلف مبلغ می فرستد. هم حوزه علمیه، هم اوقاف هم سپاه و هم بعضی نهادهای دولتی. آیا این نهادها از وضع هم خبر دارند؟
اکثر نهادها در بسیاری از عرصه ها مشغول فعالیت های موازی بدون هیچگونه نظارت و همپوشانی و هم افزایی هستند. حتی میان اساتید و اندیشمندان فرهنگی هم هم افزایی و فعالیت مشترکی دیده نمی شود.
گرچه این مشکل واگرایی فعالان و نهادها، منحصر در مسأله فرهنگ نیست. وضع عرصه های دیگر کشور هم تفاوت چندانی با وضعیت فرهنگ ندارند.
ادامه دارد…

کدام انقلاب (2)

•  تحلیل  •
#کدام_انقلاب؟
#سازندگی
┄┄┅••=✧؛❁؛✧=••┅┄┄
▫️ حرکت خودجوش
«بعد از پیروزی انقلاب این حرکت دانشجوئی – جنبش دانشجوئی، حضور دانشجوئی – صحنۀ عجیبی است.
در همان ماه‌های اول، مسئلۀ تشکیل سپاه پاسداران و حضور فعال دانشجویان در سپاه است و به فاصلۀ چند ماه، تشکیل جهاد سازندگی به وسیلۀ خود دانشجوهاست، که خود دانشجوها جهاد سازندگی را تشکیل دادند و خودشان آن را توسعه دادند؛ خودشان آن را پیش بردند، که یکی از برکات و افتخارات نظام اسلامی، جهاد سازندگی بود»(۱۳۸۷/۰۹/۲۴)
«جوانانِ جهاد سازندگی آن روزی کارهای بزرگ را در این کشور شروع کردند که حتی آن کسانی که جلوی چشم‌شان این کارهای بزرگ انجام میگرفت، باور نمیکردند که جوان ایرانی قادر به این کارهاست. در دوران رژیم طاغوت، گندم را از امریکا میخریدند و سیلو را روس‌ها برایشان میساختند؛ آنها سیلو را هم نمیتوانستند بسازند! باید روس‌ها میآمدند؛ این صنعت در ایران نبود. در سال‌های اول انقلاب، این جوانان جهاد دانشگاهی آمدند و گفتند امام دستور داده‌اند مردم گندم بکارند؛ خوب، گندم سیلو لازم دارد؛ درِ خانه‌ی چه کسی برویم، جز درِ خانه‌ی همت و ابتکار خودمان؛ شروع کردند. افرادی میدیدند که این سیلو بالا میرود – البته در روز اول، با ظرفیت کم – اما باور نمیکردند! و امروز کشور ما یکی از کشورهای مطرح از لحاظ سیلوسازی در دنیاست؛ به برکت همین جوان‌ها. کار جهادی، این است»(۱۳۸۴/۱۰/۱۴)
«جهاد سازندگی از جمله دستگاههایی است که بیش از همه، ما را به یاد امام عزیزمان می‌اندازد. چه‌قدر ایشان به این مجموعه‌ی جوان و انقلابی و بااخلاص و کارآمد اهمیت می‌دادند، و چه‌قدر لذت می‌بردند وقتی می‌شنیدند جهاد سازندگی موفقیتهایی را در جبهه‌ی جنگ و مناطق دورافتاده‌ی روستایی به دست آورده است. آن دل بزرگ، از دیدن این همه تلاش، پُر از امید و شادی می‌شد. تیزبینی و روشن‌نگری و تشخیص آن عزیز، درست و بجا بود و می‌دانست این مجموعه که از عناصر مؤمن و انقلابی و جوان و فعال و کارآمد و باسواد تشکیل یافته است، تا چه اندازه می‌تواند برای کشور مفید باشد»(۱۳۶۸/۰۳/۲۰)
«جهاد حقاً یکی از برکات خدا در این کشور است»(۱۳۷۰/۰۳/۲۸)
«جهاد سازندگی در میدان سازندگی شهید داد؛ چون كسانی دشمن این بودند كه انقلاب توفیق پیدا كند»(۱۳۷۷/۰۷/۱۵)
ویژگی جهاد این بود که فکر و روحیۀ انقلابی داشت؛ یعنی باورهای مذهبی در او عمیق بود و درد بشریّت در نهاد او موج می زد، ویژگی جهاد این بود که خودباور بود و به قدرتهای درونزا تکیه داشت، کاملاً آمادۀ ابتکار و یافتن راههای نوین حل مسأله بود، اهل جنگیدن با سختیهای عجیب و غریب میدان و نه صرفاً اسطوره های داستان بود، در همه کار به مردم متوسل می شد(به تعبیر حضرت امام «ما در مشکلات باید متوسل بشویم به ملت»)، اهل نگاه جامع به یک مسأله و دیدن ابعاد فرهنگی، رفاهی، اقتصادی و … با هم بود. کارها را کم هزینه انجام می داد، بوروکراسی سبکی برای انجام کار داشت و … .
یکی از مشکلاتی که با آن درگیر بود لیبرالهای دولت موقت و بعدها دیگر غربگراها بود. آقای ناطق نوری می گوید : «دولت‌ موقت‌ از دانشجوها خوشش‌ نمی‌آمد و این‌ موضوع‌ خیلی‌ عجیب‌ بود؛ این‌ها چشم‌ دیدن‌ جوانان‌ دانشجو را نداشتند»
ولی کار جهاد گرفت و به نقطه های شکوهمندی رسید.
┄┅••؛••┅┄
در دی ماه ۱۳۷۹، در آن سالها که بالاترین اهتمام جریان حاکم ـ اصلاحات ـ با جنجال فراوان و فشارهای پی در پی، ویرایش قانون اساسی، حذف قید اسلامیّت نظام یا اصل ولایت فقیه و … بود و به این خواسته و بسیاری از ویرایشهای اساسی مد نظر دست نیافت، بالاخره یکی از ثمرات بزرگ انقلاب به مسلخ رفت و طرح ادغام جهاد با وزارت کشور تصویب و اجرا شد.
┄┄┅••=✧؛❁؛✧=••┅┄┄
✿شاخۀ گل صلوات، هدیه به ارواح بلند شهدای جهادسازندگی رضوان الله تعالی علیهم
☘️@faslefarhang

کدام انقلاب (1)

•  تحلیل  •
#کدام_انقلاب؟
┄┄┅••=✧؛❁؛✧=••┅┄┄
▫️ مقاومت کارخانه نوشابه
حسن مؤمنیان / کتاب «من به این آرم اعتماد دارم»
دو تا زد تو گوشم و گفت: «گور بابای تو و انقلاب!» نگهبان کارخانه بود و بهش گفته بودند سپاهی، بسیجی یا روحانی آمد بزنش. لباس نهضت هم شبیه لباس سپاه بود، ولی بدون آرم.
برگشتم نهضت و به همکارها گفتم: «من دو سه روزی نمی آیم. می‌خواهم هر طور شده وارد آن کارخانه بشوم. پپسی اگر قسر دربرود، کارخانه های دیگر هم زیر بار نمی روند»
رخت وشکلم را شبیه خودشان کردم؛ ریشم را کوتاه کردم، لباس هایم را تغییر دادم و رفتم. شیفت عوض شده بود و یک نفر دیگر نگهبان بود. گفتم: «آمده ام نمایندگی پپسی کولا را برای شهرستان شیروان بگیرم.» نگهبان گفت: «آنجا نمایندگی داریم.» گفتم: «بنده خدا حال ندارد، خوب پخش نمی کند.»
باکلی مکافات اجازه داد وارد شوم، وقت نماز بود. یک راست رفتم نمازخانه، با امام جماعت صحبت کردم که اجازه بدهد چند دقیقه بین دو نماز صحبت کنم. کارگرهای زیادی برای خواندن نماز آمده بودند. بلند شدم و گفتم: « مسئول های شما دکتر و مهندس هستند که در آمريکا درس خوانده اند، اما نمی دانم چرا در قبال بی‌سوادی شما بی‌اعتنایند و از من که دیروز آمده بودم تا برای کارگرهای بی سواد این کارخانه کلاس برگزار کنم، با کتک استقبال کردند»
توجه همه جلب شده بود و روحانی بنده خدا ترسیده بود چون او هم آنجا تحت فشار بود. کاغذ بخش نامه را از جیبم درآوردم، به دیوار زدم و گفتم: «حق شماست که باسواد شويد. دیگر خودتان می دانید»
یک دفعه مردی با سبیل های چخماقی وارد شد. یادم نیست باقرخان بود يا كاظم خان. اولش مؤدبانه گفت: «آقا، با من تشریف بیاورید دفتر مدیرعامل.» بعد که مقاومت من را دید، لحنش تغییر کرد و به زور من را به دفتر برد.
مدیرعامل، سرگرد وجدانی، رئیس سابق ژاندارمری مشهد بود. هنوز ننشسته بودیم که یکی از مهندس‌ها آمد به سرگرد گفت: «آقا مخزن ۲۰۰ هزار لیتری شربت نوشابه سوراخ شده و شربت ها دارند می ریزند زمین» سرگرد با عصبانیت گفت: «بروید درستش کنید» مهندس گفت: «آقا، ورق گالوانیزه می خواهد که در بازار نیست.»
سرگرد که دست و پایش می لرزید، گفت: «بروید از خارج بیاورید.» مهندس گفت: «تا سفارش بدهیم بخواهند از ژاپن بیاورند خیلی طول می کشد.» مهندس و سرگرد که چانه زنی شان تمام شد، پرسیدم: «چقدر ورق لازم دارید؟»
صدایش را بلند کرد و با عصبانیت گفت: «آقا شما تاجری؟ شما ورق فروشی که می‌پرسی؟» گفتم: «کارتان را راه می اندازم. بگویید چقدر می خواهید»
گفت: «حداقل ده ورق»
آن موقع با آقای نوراللهیان ، بدنه اجاق گاز می ساختم. یادم می آید کلی ورق گالوانیزه با نرخ دولتی خریده بودیم و در انبار داشتیم. یک تکه کاغذ را که سربرگ شرکت خودشان رویش بود برداشتم و برای عمویم در پاساژ رحیم پور نوشتم که دویست ورق گالوانیزه بهشان بدهد. سرگرد تعجب کرده بود. یک چمدان پول گذاشت جلویم، اما قبول نکردم و گفتم بعدا حساب میکنیم.
فردای آن روز در نهضت بودم که گفتند یک نفر کراواتی با شما کار دارد. مثل کارخانه که کسی را با ریش و قیافه بسیجی راه نمی دادند، نهضت هم کسی را با کراوات راه نمی داد. هماهنگ کردم بیاید بالا.
باز یک چمدان پول گذاشت روی میز. گفتم: «من آن را با شما حساب میکنم، آن هم به نرخ دولتی نه با نرخ بازار سیاه. اما دیروز که به کارخانه شما آمدم، حرفم چیز دیگری بود.» گفت: «بله بله. ما ۱۲۲ نفر بی سواد داریم و شما حتما باید بیایید در کارخانه کلاس تشکیل دهید.»
برای اینکه تولید کارخانه کم نشود، اول ۲۵ نفر از جوان ترها را ثبت نام کردیم تا به مرور برای همه کلاس برگزار کنیم. سرگرد دیگر با من دوست شده بود، جوری که در آن کارخانه که ما را حتی راه نمی دادند، مراسم سخنرانی آقای قرائتی را برگزار کردیم. از همه کارخانه‌های اطراف هم دعوت کردیم بیایند آنجا. آن سخنرانی آن قدر تأثیرگذار بود که باعث شد کارخانه های دیگر هم با نهضت همکاری کنند و توانستیم مبلغ زیادی برای کمک به جبهه ها جمع آوری کنیم.
┄┅••؛••┅┄
این باطن ناب و این منطق روشن باید بر کل کشور حاکم شود.
راه درست را پیدا کنیم.
┄┄┅••=✧؛❁؛✧=••┅┄┄
✿شاخۀ گل یاد، هدیه به روح بلند شهدای انقلاب رضوان الله تعالی علیهم
☘️@faslefarhang

ایده فرهنگی دولت انقلابی (بخش هشتم)

•  اندیشه  •
#ایده_فرهنگی 1.5
#دولت_انقلابی
┄┄┅••=✧؛❁؛✧=••┅┄┄
▫️مقدمه (6)
● ب. عاقله فرهنگ
4
صحنۀ فرهنگ نیازمند عاقله‌ای است که با سرمایه‌های فرهنگی و افق‌های تعالی و ظرفیت‌ها و مسائل عینی انسی چاره‌اندیشانه(در سطح کلان) داشته باشد و به کل صحنه سمت و سو بدهد و به سهم خود باورهایی درخشان و امیدهایی فراوان بیافریند. صحنه بدون این سرمایۀ اجتماعی انسجام کافی ندارد(واگرا است)، سطح پویش‌هایش پایین است، دانائیها و تجربیات با سرعت مناسبی به اشتراک گذاشته نمی‌شود، از آنها درک عمیق و عالمانه‌ای صورت نمی گیرد و … .
ایران اسلامی امروز ظرفیّت و کفایت خلق «عاقلۀ مبارک فرهنگ» را دارد، و این خود یک رویش بزرگ است، مثل رویش عقلی دوران بلوغ که خود سررشته‌دار تراز متفاوتی از حضورها و حتی رویش‌های انسانی می‌شود، ولی طبیعتاً این متاع متعالی اجتماعی در هر ظرفی حاصل نخواهد شد.
به نظر می‌رسد تاکنون با «تقریرهایی سهل‌اندیشانه و گذرا» از این ضرورت، مدلها و الگوهایی پیشنهاد شده، ولی باید اینک به خوبی بررسی شود که ثمرات هر کدام چه بوده و چه نبوده است.
   ◈ ظرف پدیدآیی عاقلۀ فرهنگ
ظرف‌های مورد توقع کجا است؟ یا حوزه و دانشگاه است یا بیت رهبری است یا شورای عالی انقلاب فرهنگی است یا هیأت‌های امنای مراکز فرهنگی یا اندیشکده‌های فرهنگی یا هیأت‌های اندیشه‌ورز که راهکار و دغدغه اخیر حضرت آقا است.
دربارۀ حوزه و دانشگاه این قضاوت بود که هرچند ریشه‌دار و پرظرفیتند و قدرت پروازشان خوب است، ولی از صحنه دورند و «جانشان» معطوف به مسأله و موقعیّت به‌ویژه در تراز تمدنی آن نیست. هر چه زمان نیز به این دو مرکز داده شود، اتفاقی نمی‌افتد. شورای عالی انقلاب فرهنگی با همۀ امیدهایی که رهبری به آن بسته بود و روی آن تأکید نیز می‌کرد تا کنون نتوانسته چنین نقشی ایفا کند. طبعاً جای بررسی دارد که مشکل از کجاست؛ آیا مشکل در ساختار آن است یا در افراد یا در جایگاه یا در سازکار بررسی مسائل در آن؟ با توجه به تحلیل پیشین پاسخ این است که اساساً اینجا ظرف تحقق چنین پدیدۀ انسانی ـ اجتماعی فاخر و ریشه‌ای و ماندگاری نیست.
لجنۀ فرهنگی دفتر رهبری نیز نتوانسته نقش جدی‌ای در این راستا ایفا کند و ظاهراً نخواهد توانست. سالها حضرت آقا برای مراکز فرهنگی مهم کشور هیأت‌های امنایی تعریف می‌کردند و مسؤولیتهای مهمی بردوش ایشان می‌گذاشتند. ولی آنها هم به چنین جایگاهی نرسیدند. بیشتر هیأت امناها فقط اسم‌اند و فعال نیستند، مواردی نیز که متعهدند گاهی به هیأت مدیره شباهت پیدا می‌کنند و سطح ورودهایشان مثل مدیران این مراکز خرد می‌شود.
اندیشکده‌ها که از آنها به عنوان «جذاب‌ترين نوآوريِ فكري دوران معاصر» یاد می‌شود، واقعاً یک پدیدۀ مدرن و تاریخی و یک رشد در حوزۀ چاره‌اندیشی و حکمرانی و به تعبیر حضرت آقا «صنعت تفکر» است، برای سازماندهی ویژه به فرآيند سياستگذاري و تصميم‌گيري در سطوح مختلف طراحی شده است.
تحولات سريع جهاني و ابعاد روز‌افزون توسعه از عواملي هستند که ضرورت تدوين سريع سياست‌ها و الگوهاي تصميم‌گيري را بويژه در کشورهاي در حال توسعه لازم می‌آورند؛ امري که بدون استفاده وسيع از ايده‌هاي نو و مستندسازي و جمع‌بندي تجارب و نظرات خبرگان و افراد خلاق ميسر نيست.
از آنجا که پژوهشکده‌ها در افق دانش و با نظم و سخت‌گیری و کُندی علمی با موضوعات مواجه می‌شوند که درست نیز هست، نمی‌توانستند به این نیاز پاسخ بدهند. در نتیجه جامعۀ بشری به سمت ایدۀ اندیشکده کشید. انديشکده، نوعي سازمان ويژه براي تفکر و پژوهش در زمينة سياست‌سازي و تصميم‌سازي است که بر اصل جمع‌انديشي يا ايده‌پردازي جمعي استوار است. انديشکده‌ها با انجام مطالعات بين‌رشته‌اي و با به‌کارگيري کارشناسان متعدد، خوراک فکري لازم را در حوزه‌هاي مختلف براي مديران و سياستگذاران جامعه تأمين مي‌کنند؛ البته وظايف متنوع ديگري همچون بومي‌سازي سياست‌ها، آينده‌پژوهي، آماده‌سازي افکار عمومي، ايجاد اجماع بين مجريان، تربيت نيروهاي صاحبنظر و … نيز به فراخور میزان تعهد اعضای اندیشکده برای آن قائل می‌شوند.
مسلماً ایجاد اندیشکده‌های متنوع فرهنگی باعث رشد فرهنگ و کارفرهنگی خواهد شد، ولی اندیشکده‌های فرهنگی نیز ظرف پدیدۀ تمدنی و متعالی و رشدآفرین مورد نظر ما، عاقلۀ فرهنگ، نیستند. هرچند که تا اطلاع ثانوی پیشتازند و مرجعیّت پیدا می‌کنند و واقعاً صاحب کمالاتند و نعمت‌های عزیزی هستند.
اندیشکده‌ها نسبتاً وضعی گذرا و حال و هوای پروژه‌ای دارند، به طور کاملی به مسأله وصل نیستند، خیلی در افق حل‌مسأله هستند و از یک چهارچوب نظری و هویّت عمیق معرفتی گسسته و بی‌بهره‌اند، زیادی نخبگانی هستند و از مردم منفصلند(در ادامه طرحی را از حضرت آقا به تصویر می‌کشیم که به این نارسایی توجه کرده‌اند)، تخصصی‌اند و نگاه بخشی دارند و … .
┄┄┅••=✧❁✧=••┅┄┄
☘️@faslefarhang

ایده فرهنگی دولت انقلابی (بخش هفتم)

•  اندیشه  •
#ایده_فرهنگی 1.5
#دولت_انقلابی
┄┄┅••=✧؛❁؛✧=••┅┄┄
در مقدمه نیم‌نگاهی به سه نکته خواهیم داشت : الف. ایدۀ مادر، ب. عاقلۀ فرهنگ و ج. چرخۀ پیشرفت فرهنگی
▫️مقدمه (5)
● ب. عاقله فرهنگ
3
   ◈ ظرف پدیدآیی عاقلۀ فرهنگ
این که گمان کنیم در جامعۀ فرهیختۀ ما اگر ضرورتی به نام «عاقلۀ فرهنگ» وجود دارد حتماً انسان‌های غیوری به آن پرداخته‌اند و این میدان را خالی نگذاشته‌اند، قدری خوش‌بینانه است.
«عاقلۀ فرهنگ» را نمی‌توان هر جایی نشا کرد. این جمع مسؤول و هستۀ سخت «انتخاب تمدنی» ما در حوزۀ فرهنگ، تنها در نقطه‌ای خواهد روئید که نقطۀ التقاء چند ضلع نیرومند باشد؛ یک، برخورداری‌های اندیشه‌ای و علمی اصیل ما، دو، دردهای تمدنی و فشار مسؤولیتهای حاکمیتی ناظر به پیشبرد فرهنگ، و سه، اشراف اطلاعاتی نسبت به وضع گذشته و امروز فرهنگ و برنامه‌های کلان فرهنگی و پویشهای اصلی تأثیرگذار بر فرهنگ ایران(از جمله طرح‌های راهبردی و تهدیدهای دشمن).
اگر همه گمان می‌بریم که می‌توان فرهنگ را با سیستم‌های اداری به سامان و تعالی اساسی رساند، مشغول از دست دادن زمان هستیم. نیاز به جوشش هست؛ چیزی از جنس حیات دائمی. باید نبوغ و فرهیختگی ایرانی مسلمان در عرصۀ فرهنگ بجوشد تا اتفاقی شایسته در این عرصه بیافتد، ولی سازه و سازکار آن فضاهای اداری نیست. حداقل احتیاط در آن است که فعلاً به این کانون‌ها دل نبندیم.
به این نکته حتماً باید توجه شود که این سامان و آن کانون نخبگی بخصوص چون در حوزۀ فرهنگ دیده می‌شود، متنی‌تر و جوهری‌تر از آن است که عادت‌زدگان و استعلاپیشه‌گان بتوانند به آن دست پیدا کنند.
این جمع را حال و هواهای حوزوی یا دانشگاهی امروز نیز نمی‌تواند شکل بدهد و بر انرژی سکون و ایستایی موجود غلبه نماید. شکل‌گیری این جمع نیاز به دردی جاندارتر و پرورده‌تر از دردهای موجود در حوزه‌های عزیز و عریق ما دارد. حوزه از نگاه‌های عمیق و متینی برخوردار است و قطعاً غیور است، ولی حتی بیش از دانشگاه از صحنه‌های عینی حیات اجتماعی مردم دور است و نسبت به مقولۀ تمدنی فرهنگ سهل‌اندیش‌تر و عافیت‌طلب‌تر از آن است که این درد و این عزم در آن شکل بگیرد و چنین افرادی بزاید. اساساً مهمترین هدیۀ انقلاب اسلامی به این مقطع از حیات شیعۀ معاصر، شکل‌گیری همین عزم‌ها و صاحبان عزم است و حوزه اکنون به خاطر تعویق و فاصله‌ای که نسبت به دردها و مسأله‌های تمدنی دارد، کانون این عزم‌ها نیست.
دردهای تمدنی و اراده‌های تمدنی(دردهای عینی و نه نظری) اکنون الگو و فرهنگ و ظرف پشتیبان ندارد. بدون رحِم است. الگوهای حیات حرفه‌ای ما چنین نیست که ما را در وسط مسأله‌های پیشرفت جامعه بکارد و نظام ارزشی و فرهنگ حرفه‌ای ما نیز از صرف هزینۀ عمر و نخبگی برای سردرآوردن از دردها را به اندازۀ کافی ارزشمند اعلام نمی‌کند که بتواند از این رویه‌ها پشتیبانی کند. جاهایی هم تعریف نشده که محل‌های دائمی این بررسی‌ها و تبادل رهیافت‌ها و دانایی‌ها و … باشد.
همۀ نخبگانی که در صحنه‌اند با بدبختی و اضطراب و منازعه‌های فراوان و تلخیها و زخم و زیل‌شدن‌های بی‌شمار چیزی را در جایی به صورت موقتی می‌کارند و معمولاً پس از چندی با صد آه و افسوس با آن خداحافظی می‌کنند و با صد اتهام رخت خود را به جای دیگری می‌کشند و بدبختی جدیدی را در آنجا دنبال می‌کنند، لذا با سرعتی متناسب بزرگ نمی‌شوند. هیچگاه به صورت مستمر و بدون تعویق در افق فهم تمدنی فرهنگ نمی‌ایستند و به چنین ترازی نمی‌رسند.
شاید البته بخشی از ماجرای تعویق رشد نیز امور معیشتی باشد. هرچند اصل ماجرا همان افق درد است که انسان‌ها را به سرعت بزرگ می‌کند و دست‌یافتن به آن هدیۀ بزرگی برای یک نخبۀ مستعد بی‌تعلق است. نظام معیشتی نیز موضوعات دیگری را پشتیبانی می‌کند. مکرر دیده‌ایم که بسیاری از نخبگان جوشش‌های خودشان را بیرون از محیط ارتزاق خود می‌یابند با این که به هدایت عقل معاش برای دست‌یابی به جایگاه رسمی هیأت علمی شدن تلاشهای زیادی هم می‌کنند و به انفعال‌های متعددی تن می‌دهند، ولی وقتی به آن موقف می‌رسند می‌بینند که نخبگیهایشان با موقفی که در آن ایستاده‌اند هم‌خوان نیست و در آن الگو و آن تعیّنها نخبگی خاصی احساس نمی‌کنند.
خلاصه این که نیاز داریم ظرفی را طراحی کنیم که بتواند این جمع فرهیخته را با این مسؤولیّت بزرگ و عمیق و تاریخی در دل خود بپذیرد و چون یک وسیلۀ مناسب همۀ اسباب برانگیختگی و اشراف و نفوذ نگاه و … را در اختیارشان بگذارد و طبعاً عرصۀ فرهنگ را از ثمرات حضورشان بهره‌مند بنماید.
┄┄┅••=✧؛❁؛✧=••┅┄┄
✿شاخۀ گل صلوات، هدیه به روح بلند امام حسین علیه السلام
☘️@faslefarhang