تولید کننده و مصرف کننده هر مرحله از گفتمان سازی

بسم الله الرحمن الرحیم

 

برای گفتمان سازی چه مراحلی باید طی کنیم؟ و چرا؟ هر مرحله را چه کسی می سازد؟ چه کسی مصرف می کند؟

  • مرحله اندیشه تفصیلی. در این محصول به همه سؤالات حول موضوع پاسخ داده می شود. همه جزئیات و جوانب موضوع، در اینجا پرداخته می شود.
    • سازنده: نخبگان متمرکز در آن موضوع به آن می پردازند و بسط و تفصیل می دهند. که غالبا با روش جمع اندیشی حاصل می شود.
    • مصرف کننده: مورد استفاده برای همه مراحل بعدی است. و در همه مراحل بعدی به این محصول ارجاع می دهند. و البته به صورت مستقیم، مناسب استفاده مرحله بعدی است، یعنی نخبگانی است که می خواهند عصاره معرفتی را بسازند.
  • مرحله عصاره معرفتی. برای تولید مفاد گفتمانی، سخت است توقع داشته باشیم کل اندیشه در ذهن ها حاضر باشد. اما با وجود عصاره معرفتی، این توقع تحقق پذیرفتنی تر خواهد بود. محصولی میان مرحله ای است، و خودش چندان موضوعیتی ندارد.
    • سازنده: برای مخاطبین داخلی. همان نخبگان، اما گویا به نوعی فهرست و بلکه گزاره های اسیدی آن متن است. این توسط یک تیم محدود از آن نخبگان تولید کننده اندیشه تفصیلی ساخته می شود.
    • مصرف کننده: مورد استفاده برای نخبگانی است که بخواهند به تولید مفاد گفتمانی بپردازند.
  • مرحله مفاد گفتمانی. مفاد گفتمانی، تشکیل شده از جملاتی است اسیدی، و البته حاوی معنا است. یعنی بتواند نخبگان رسانه ای، که مخاطب اصلی آن هستند را با خود همراه کند. تفاوت مفاد گفتمانی با اندیشه تفصیلی، در آن است که گلوگاه های اصلی در مفاد مشخص شده است.
    • سازنده: تیمی از نخبگان اندیشه‌‌ای که در تولید اندیشه حاضر بوده اند، و همچنین برخی افراد رسانه‌فهم که ناظر به بُعد رسانه ای هم بتوانند به مفاد گفتمانی غنا بخشند.
    • مصرف کننده: کسانی که بخواهند از این مفاد، تولیدات رسانه ای داشته باشند. (منظور از رسانه: هر وسیله است که بتواند ارتباط مستقیم با مخاطب عمومی بگیرد، و در او اثر بگذارد.)

عصاره معرفتی و عمق (ژرفامندی)

بسم الله الرحمن الرحیم

مرحوم علامه طباطبایی(ره) بعد از طرح نگاه منظومه وار و غیر خطی به معارف اسلامی و آیات قرآن کریم، آنها را در دارای طبقه بندی دانسته و معتقد میشوند هر لایه ی پایین دستی در واقع شرح و بسطی از لایه ی بالاتر خود است، تا آنجا که توحید را بالادستی ترین معرفت و همه ی معارف را شرح و بسط آن برمیشمرند و «لیس کمثله شیئ» را بالادستی ترین آیه از آیات قرآن کریم.

بنا بر این اگر ما سیری از پایین به بالا یا از تکثرات مفهومی و معرفتی و بسط یافتگی معرفتی به سمت مخالف آن یعنی توحدات مفهومی و قبض یافتگی معرفتی داشته باشیم در واقع به سمت عصاره گیری از معارف حرکت کرده ایم.

فرآیندی که در دستیابی به عصاره معرفتی آزاداندیشی طی شده است نیز علی القاعده هم چنین فرآیندی است.

البته عصاره گیری در آزاداندیشی ما عجالتا خطی انجام شده است اما چون خود مفاهیمی که در قالب متکثر بیان شدند طبقه بندی هایی داشته اند، عصاره معرفتی ما نیز لاجرم طبقه مند است.

شاید بشود گفت اگر آنچه مرحوم علامه (ره) به قرآن نسبت میدهند را با ظاهر اولیه ی قرآن مقایسه کنی در آنجا نیز چنین مساله ای وجود دارد و نسبت اولیه و ظاهری آیات با یکدیگر خطی است.

اما به هر ترتیب محتمل است بگوییم اینکه امکان طرح مساله ی عصاره در یک دستگاه و یا بسته ی معرفتی وجود دارد معلول و یا حداقل مرتبط با ژرفامندی آن دستگاه و یا بسته ی معرفتی است.

عصاره یا تراز معرفتی چیست؟

جناب استاد فلاح عصاره معرفتی را معادل تراز معرفتی میدانند.

تراز یعنی میزان، تعادل، بالانس، هموار، موازنه

با توجه به معنای کلمه “تراز” میتوان عصاره معرفتی را همان اندیشه بعلاوه قید ترازمندی دانست.

طبیعتا از اندیشه های بنیادین تا لایه های روئین اندیشه موانع و فروعات عدیده ای وجود دارد که اندیشه در افق همه انها پرواز میکند و مجموع همه این پروازهاست که توده اندیشه ای را میسازد.

برای نزدیک نمودن آن توده اندیشه به عرصه گفتمان ، لازم است تا همه آن اندیشه ها را یک بار “تراز” کنیم.

یعنی تعادل را برقرار کنیم. اگر برای یکی از فروعات اندیشه در مقام پرواز هزار سطر تولید شده اما جایگاه فرعی و دست دوم دارد، اینجا باید عدالت را برقرار نموده و در عصاره و تراز معرفتی این را نشان بدهیم که آن موضوع مثلا دسته دوم است.

پس عصاره معرفتی یا تراز معرفتی ، خلاصه نویسی اندیشه نیست. بلکه خلاصه نویسی اندیشه به اضافه یک زیادتی است که آن زیادت همین عقل ترازگر میان گوشه های متفاوت اندیشه است.

لذا عصاره نویسی منفعل در برابر توده اندیشه نیست. عصاره نویسی یک کنش فعال در برابر انبوه سطور توده اندیش است.

چه بسا اگر عصاره معرفتی را کسی به جز صاحب اندیشه بنویسد، بتواند ان اندیشه را 180 درجه تغییر بدهد.

عصاره معرفتی همان کارکرد خلاصه سازی را دارد اما باید توجه داشت که خلاصه کننده گاهی ممکن است 100 صفحه اندیشه را در یک سطر خلاصه کند و گاهی ممکن است برخی جملات را اصلا خلاصه نکند و عینا بیاورد که این نشان دهنده وزن هر کدام از عبارات در ذهن تولید کننده اندیشه است. عصاره معرفتی مانند اسانس گلاب است. 4000 کیلوگرم گلبرگ گل سرخ باید در یک سیکل فناورانه فشرده شوند تا یک لیتر اسانس گلاب تولید شود. اما جالب اینجاست که این یک لیتر اسانس خاصیتی معادل 4000 کیلو گل سرخ را دارد در حالی که حجم آن را ندارد ! لذا نوشیدن یک سی سی از اسانس گل محمدی خاصیتی معادل نوشیدن 4 لیتر گلاب را به همراه دارد در حالی که چنین حجمی را وارد بدن نکرده اید !

عصاره معرفتی در نهایت فشردگی است اما خاصیت همان توده اندیشه ای را حفظ میکند. امکان شرح داده شدن و توسیع یافتن را هم شدیدا داراست.

شاید بتوان جزوه روح توحید را یک عصاره معرفتی از معارف اسلامی دانست. یا مثلا فصوص الحکمه را عصاره معرفتی از معارف عرفانی ابن عربی دانست. البته واضح است که در باب تطبیق های اینگونه ان قلت های زیادی میتوان وارد نمود.

با توجه به مطالبی که گفته شد، ورود و خروج در عصاره معرفتی بسیار مهم است.

عصاره معرفتی اندیشه ای که از آزاداندیشی را مساوی با انقلابی گری میداند و از این باب وارد مبحث آزاداندیشی شده، قطعا باید متفاوت باشد از عصاره معرفتی اندیشه ای که آزاداندیشی را صرفا یکی از مفاهیم ذهنی که باید درباره آن تولید محتوا نمود میداند. ولو هردو یک جور تعریف کنند و اهداف مشترکی تصور نمایند.

گفتمان سازی حق،مقدمه ای برای آزاد اندیشی است

بسم الله الرحمن الرحیم
وقتی از آیه  “لا اکراه فی الدین قد تبین الرشد من الغی ” از “لا اکراه فی الدین”  بحث آزاد اندیشی فهم می شود و از”قد تبین الرشد من الغی” بحث گفتمان سازی فهم می شود ما را به این نتیجه می رساند که وضوح و روشن بودن حق را مسلم و قطعی گرفته یعنی گفتمان سازی حق باید باشد تا بشود آزاد اندیشی نمود واگر هم ما به دنبال گفتمان سازی و این دست مباحث هستیم هدفی که داریم روشن سازی حق است نه اینکه فضای سنگینی که موجب سلب اختیار شود وطوری باشد که فردی از جامعه جرئت و جسارت انتخاب دیگری نداشته باشد.نه،  آزاد اندیشی بعد از تحقق گفتمانی حق است وقتی گفتمان حق حاکم شد تازه می توان پرچم آزاد اندیشی را بالابرد والا اگر حق گفتمان نشود و حق برای مردم روشن نباشد،یعنی حق و باطل برای مردم مشخص و روشن نباشد، انتخاب دیگر معنا ندارد و این یعنی نبود آزاد اندیشی.
پس لاجرم برای تحقق آزاد اندیشی باید از گفتمان سازی حق عبور کنیم.

#حلقه_مرحله_دوم

#مفاد_گفتمانی_5
#آزاد_اندیشی
#گفتمان_سازی
#محمد_مرتضی_باروتی

طرح راهبردی مقیاس خوبی است برای رهبری فکری

بعد از اینکه یک اندیشه به مرحله عصاره معرفتی رسید یعنی حاق و اصل آن اندیشه شمرده ومشخص شد  در مرحله بعد باید راهبردی برای این محتوا که عصاره معرفتی باشد نوشت که همان  طرح کلی عملیاتی آن اندیشه است  مانند طرح کلی اندیشه اسلامی در قرآن که توسط اندیشمندی فرزانه مطرح شده.
ویژگی این مرحله اولویت بندی  است که بر روی عصاره معرفتی صورت می گیرد و  این اولویت بندی ملاک هایی دارد مثل توجه به شرایط زمانی و مکانی خاص آن جامعه و غیره… باعث می شود که ماهیت نسبی برای راهبرد محتوایی قائل شویم به همین علت طرح کلی نامیده می شود.
این طرح ریزی اگر در اندیشه اسلامی باشد قطعا باید کار فقیه باشد اصلا این طرح ریزی یعنی فقاهت .
از ویژگی های دیگر این مرحله ومسیری عملیاتی که طرح می شود حرکتی است از نقطه “الف” که همان وضعیت موجود با توجه به فهم مردم و شرایط زمانی و مکانی و… به نقطه “ب” وضعیت مطلوب و متعالی جامعه است بنا براین در این مرحله مردم شناسی و زمان شناسی آن  فقیه خود را نشان می دهد یعنی اگر بین اسلام شناسان اگر به دنبال رهبرفکری میگردی باید آنها را در این مرحله مقایسه کنید و دراصل مقایسه بین طرح های آنهاست.

#حلقه_مرحله_دوم

#مفاد_گفتمانی_3
#راهبرد_محتوایی
#محمد_مرتضی_باروتی

گفتمان سازی کمک کننده آزاد اندیشی است یا نه؟

فرآیندی که در هر شخصی منجر به عملی و تصمیمی می شود  دومقدمه دارد یک اطلاعاتی است که به فرد می رسد و در جستجوی آن است و دیگری تحلیل و فرآیند اندیشه  که با این اطلاعات و تحلیل فرد به تصمیمی می رسد
بحث های مفاد گفتمانی که خود از پردازش روی اطلاعات و طبقه بندی و گزینش گزاره ها و خلق ادبیات  تشکیل می شود شاید به نظر برسد در مرحله اندیشه و تحلیل باشد در حالیکه مفادگفتمانی خود گزاره هایی تولیدمی کند برای افراد جامعه به عنوان اطلاعات خامی در ذهن جامعه مب باشدکه قرار است موجب ذهن پروری افراد جامعه و همچنین قرار است فرد را به تحلیل برساند یعنی ما دیگر در جامعه اطلاعات مهندسی شده را بکار می برند که با به کاربردن این الفاظ بار معنایی خاصی را نشر دهند و معنای مطلوب را به مخاطب برسانند. فایده اش این است که با نظام اندیشه ای خاص برای مدیریت اذهان مردم اقداماتی را انجام می دهند.
سوال اینجاست که این مدیریت مخالف با آزاد اندیشی نیست؟ اینکه فرد در انتخابش یک پوشش سنگین و فضای غالبی را احساس می کند و راهی جز انتخاب گزینه مورد نظر ندارد مخالف آزاد اندیشی نیست؟ یا اینکه به ظاهر متفکر است ولی مشخص است در انتخاب هایش چگونه تصمیم می گیرد یعنی جوابها معلوم است باید سوالات را طوری طراحی کنیم که به جواب ها بیاید. آیا این مخالف آزاد اندیشی نیست؟
واقعا مفاد گفتمانی برای گفتمان سازی در پی روشن شدن حق است که اگر این باشد باید به آزاد اندیشی کمک کند ولی چگونه؟یا اگر در پی ساخت یک ذهن صنفی یا ذهن اجتماعی یا روح حاکم است که واقعا باعث سلب اختیار می شود دیگر آزادی نمی ماند.
قطعا گفتمان سازی مطلوب که بحث می شود و مفادی دارد باید کمک کننده آزاد اندیشی باشد ولی چگونه؟؟..

آزاداندیشی؛ مدرن یا توحیدی؟

در یادداشت قبل «مدرنیته از کجا شروع شد؟» نگاهی گذرا به مدرنیته شد و بیان شد که مدرنیته با کنار گذاشتن خدا و بریدن اتصال به آسمان آغاز شد. در این آب و هوا برای است که اندیشه و تعقل و در ادامه تجربه مهم و پررنگ می‌شود. و و این گمان پیدید آمد که برای درست بکارگیری این فکر باید آن را از دین و سنت آزاد کرد؛ و لذا «آزاداندیشی» مطرح شد؛ این آزاداندیشی در واقع یعنی رهایی از دین و سنت گذشته بود که در واقع منظور دین مسحیت بوده است. حال اینجا سوالی که مطرح می‌شود این است که این آزاداندیشی تا چه اندازه می‌تواند مسئله‌ی یک موحّد باشد؟ آیا اساسا «آزاداندیشی» با «توحید» قابل جمع است؟ و به تعبیر دیگر آیا می‌توان ادعای «آزاداندیشی اسلامی» کرد؟ آیا «آزاداندیشی اسلامی» تعبیری پارادوکیسکال نیست؟

اجمالا اینگونه می‌توان پاسخ داد که «آزاداندیشی مدرن» و «آزاداندیشی توحیدی» تنها مشترک لفظی هستند؛ «آزاداندیشی» مانند دیگر شعار‌های فطری و بشری، توسط غرب مستکبر دزدیده شده است و در خدمت استعمار قرار گرفته است.

سوال چیست؟ و مسئله کدام است؟

تفاوت این دو بسیار به آزاداندیشی کمک می کند در بسیاری از موضوعات در گفتگو با دیگران برایمان کاملا روشن می شود که تعداد بسیار زیادی از سوالات وجود دارد که اصلا یا ریشه درواقعیت ندارند یا مسئله ای بسیار فرعی به حساب می آیند و البته این رسانه و بازی های رسانه ای است که به این سوالات هویتی دروغین داده است.

یکی از هوشمندی های بچه های انقلاب باید همین جا باشد که توان تمییز مسائل اصلی از  فرعی در هر موضوعی را داشته باشد.

مثال:

در موضوع استفاده از پلتفرم های ایرانی، برخی رسانه ها ‌علت عدم استقبال همه طیف های مردم را برخوردهای نیروهای امنیتی بر می شمارند. فعلا کاری به این ندارم که چرا این موصوعات تعیین تکلیف نمی شوند اما علت اصلی عدم استقبال تمام عیار مردم، مقایسه کارآمدی پلتفرم های داخلی نسبت به خارجی ست. یعنی اگر مطالبه ما حمایت دولت و دستگاه های حمایتی بر نقطه پشتیبانی همه جانبه از پلتفرم های داخلی باشد تا میزان کارآمدی در خدمت رسانی به حد ایده آلی برسد ما شاهد هجوم مردم ایران به سمت این پلتفرم ها خواهیم بود.

در واقع معتقدم که ناکارآمدی در واقعیت موجب عدم اعتماد می شود. یعنی مسائل واقعی اصلی ترین عامل در شکل گیری مسائل خودتحقیری ذهنی می باشند و بعد رسانه.

اما چرا ما در برخی از مسائل کارآمدی لازم را داریم اما باز احساس غرور و شادمانی نداریم.

این مسئله دارد این نکته را به مکا می آموزد که ایجاد یک گفتمان به اندازه و حتی دارای اهمیت بیشتر نسبت به حل واقعی یک  مسئله است.

مهم این است که «چه می خواهم؟»

بسم الله الرحمن الرحیم

 

در منطق آمده که فکر کردن فرایند رسیدن از معلوم به مجهول است. یعنی یک معلوماتی داریم، نقطه مجهول مشخصی هم داریم. می دانیم دنبال چه چیز هستیم. حالا با مجموعه عملیات هایی در پی تمرکز و واضح کردن آن نقطه ابهام هستیم. مثلا سؤال می شود که «راه های بارور کردن ابر ها چیست؟» یا اینکه «چه کار کنیم بی حجابی در جامعه کاهش پیدا کند؟» سؤال ما را راهنمایی می کند که مجهول در چه نقطه ای قرار دارد، و ما چون محدوده مجهول مشخص شده، با عملیات هایی، شروع به پاسخ یابی می کنیم. مثلا با روش حدس و گمان و بارش فکری، مثلا با روش آمار گیری، مثلا با روش پرسش از متخصصین و مشورت از کارشناسان، و روش های دیگر.

اما یک سؤال از خود بپرسیم. آیا تفکر همین است؟ دقیق تر بگویم: آیا تفکر صرفا همین است؟ آیا نمی شود گفت که همین که من به این سؤال رسیده ام و دنبال این هستم که این سؤال را پاسخ بدهم، این هم جزئی از تفکر است. چه شد که من به این سؤال رسیدم؟ چرا دیگران همین صحنه ها و پدیده هایی که سؤال کننده می بیند را می دیدند، ولی این سؤال برایشان پیش نیامد؟ و در نتیجه دنبال پاسخ برایش نرفتند؟ پس به نظرم این مهم است که فرایند شکل گرفتن سؤال را هم توجه کنیم، و حتی این را هم داخل تعریف تفکر بیاوریم.

حتی از این می خواهم پا را فراتر بگذارم، و ادعا کنم که نه تنها اینکه «سؤال من چیست؟» (به تعبیر دیگر: «چه می خواهم؟» / «مطلوب از نگاه من چیست؟» / «مشکل چیست؟»)جزئی از تفکر است، بلکه قسمت اصلی تفکر همین است.

تقریبا همه کسانی که به دنبال بارور کردن ابرها هستند، به جواب های مشابهی می رسند. و تقریبا جواب ها برای کم کردن بی حجابی، بسیار نزدیک به هم هستند. مهم این است که چرا دنبال بارور کردن ابرها یا کم کردن بی حجابی هستیم؟ چرا وقتی ابرهایی را در آسمان دیدیم، به فکر بارور کردن آنها افتادیم؟ و چرا به فکر تولید انرژی از این ابرها نیافتادیم؟ چرا وقتی خانم هایی را دیدیم که به صورت بی حجاب در سطح شهر رفت و آمد می کنند، به فکر کنترل نوع حجاب آنها افتادیم؟ و چرا به فکر تقویت عزت نفس آنها که سالهای سال مورد تحقیر قرار گرفته، نیافتادیم؟ که اگر سؤال ها تغییر می کرد، آن موقع بود که ماهیت پاسخ ها و بعد اقدام های بعد از آن، به کلی تغییر می کرد.

بنا بر این، طبق ادعای مطرح شده، تفکر عبارت خواهد بود از اینکه شخص پدیده ای را در نظر بگیرد، و قصد تغییر در آن داشته باشد. ابتدا بفهمد چه تغییری می خواهد رقم بزند، و بعد در چگونگی آن راهکار پیدا کند.

عوامل مؤثر در اینکه چه سؤالی را انتخاب کند، از شناخت شخص نشأت می گیرد. شناخت او در لایه های هستی شناختی، انسان شناختی، معرفت شناختی. همه اینها اثر می گذارد در اینکه کجا را هدف بگیرد و مطلوب بداند، و سؤال کند، تا راهکارهایی برای رسیدن به آن، کم کم برایش جلوه کند.

طرح چیست؟

بسم الله الرحمن الرحیم

 

ما باید وضعیت موجود و محیط فعلی را بفهمیم. و ببینیم مشکل چیست. مشکل را چطور می توان شناخت؟ با جهان بینی. جهان بینی من این کار را می کند که مشکل را چی بدانم. غایت را چی بدانم. خود شناخت غایت و مشکل، اصل فکر کردن است. همین که غایت و مشکل را فهمیدم، نحوه رسیدن از وضعیت موجود به وضعیت مطلوب، قسمت آسان کار است. مهم این است که من الان وضعیت مطلوب را در چه می بینم. غایت را چی می بینم.

مشکل را در چه می بینم. حالا هر چقدر در اینجا بالاتر برویم، طرح ما بزرگ تر می شود. مشکل خودم را در چه می بینم؟ مشکل خانواده ام را در چه می بینم؟ مشکل شهرم را در چه می بینم؟ مشکل کشور را در چه می بینم؟ مشکل کشورهای مسلمان را در چه می بینم؟

حالا روی گفتگو می خواهیم کار کنیم. باشد. اما این گفتگو کجای طرح است؟ آیا پاسخی است برای حل مشکلی که تشخیص داده ایم؟ با چرا گفتن به این طرح می رسیم. چرا گفتگو باید بکنیم؟ چون مخاطب فعال می شود. چرا باید مخاطب فعال شود؟ چرا مخاطب فعال خوب است؟ چه مشکلی را حل می کند؟ چون اگر فعال باشد، فکر می کند؟ چرا خوب است مخاطب فکر کند؟ چون جامعه اگر فکر کند، اگر همه افراد فکر کنند، جامعه فکور، می تواند اراده کند. تا وقتی جامعه فکور نباشد، اراده نمی تواند خلق کند. خب این شد یک ایده آل و مطلوب. این شد قسمت اصلی طرح. حالا نحوه رسیدن به این مطلوب، قسمت آسان کار است.

هر کس طرح شخصی خود را دارد. البته هر چقدر از افراد با نگاه عمیق تر و وسیع تر بشنود، نگاهش باز تر بشود، طرح شخصی اش گسترده تر می شود. ولی هیچ فردی نمی تواند بگوید من طرحم را از دیگری تقلید می کنم. فلانی بهتر و پخته تر از من می فهمد، من طرحم را از فلانی تقلید می کنم. نه! طرح شخصی است. اگر می خواهم کاملا طرح امام یا آقا در من منطبق و تکرار شود، باید قدم به قدم، همه جاهایی که در طرح آقا و امام است را من هم قدم بگذارم تا طرح من بشود. من الان به فکر دانش فقط بوده ام، می فهمم امام در امور نظامی یا فرهنگی هم طرح دارد، ولی من فقط در دانش کار کرده ام. طرح من فقط شامل دانش است. طرح من فقط جاهایی است که من پا گذاشته ام، هضم کرده ام و از خودم شده.

پس در فتوت هم نمی توان گفت من ذیل طرح حاج آقا بازی می کنم. تو با جهان بینی خودت، آن طور که صحنه را می بینی، و آن چه را که در صحنه مشکل می بینی، آن طرح تو است. می توانی با مباحثه با حاج آقا، و اینکه کجاها را مشکل می بیند، تو هم تلاش کنی که ببینی آیا واقعا آن نقاطی که حاج آقا می بیند، واقعا مشکل است یا نه. شاید تو به آن نرسی. شاید آنها را مشکل ندانی. که اگر اینطور باشد، طرح تو در آن نقاط از حاج آقا جدا می شود.

تقلید کردن در طرح نداریم. طرح یک امر کاملا شخصی است. پس اینجا یک رشد نیاز است که افراد به طرح مورد نظر برسند. واقعا جهان بینی شان، تطبیق کند با جهان بینی تو. واقعا آنجاها را که تو مشکل می بینی، او هم مشکل ببیند. و راه حل ها را آنجا که تو راه حل می بینی، او هم واقعا راه حل ببیند. اینها نه با تقلید، نه به صرف اینکه فقط از تو شنیده (و گوش خود را نسبت به شنیدن پاسخ از دیگران، باز نگذاشته)، محقق نمی شود. در این صورت، پاسخ ها یا خام یا بی ریشه خواهد بود. و آن موقع که سر اقدام است، فشار زیاد است، چون خام است، می خواهد تازه دنبال این بیافتد که پاسخ را می توان بهتر کرد؟ و شاید به خاطر اقتضائات صحنه، سراغ پاسخ های راحت تر برود. و چون در صحنه است و فرصت بررسی و تأمل ویژه ندارد، به این نرسد که این پاسخ راحت تر، خیلی از موارد را حل نمی کند. هر کسی هر کاری کرده، این سؤال در پشت زمینه ذهن او هست. خودآگاه یا ناخودآگاه. می خواسته با این کار، چه هدفی رقم بخورد. یعنی مشکل را در چه می دیده؟ و می خواهد با این فعالیت، به چه برسیم؟

طرح، گاهی رسیدن به یک مطلوب، صرفا برای یک نفر است. مثلا من گرسنه ام. می خواهم سیر شوم. راهکاری که به ذهنم می رسد، این است که سیب بخورم. از کجا بیاورم؟ از مغازه میخرم. و گاهی یک ملت گرسنه اند. راهکاری که به ذهنم می رسد، این است که تولید سیب را در کشور، زیاد کنم. برای افراد گسترده تری، این منفعت کسب می شود.

هر چقدر که شخص، دقیقتر دیده باشد، پاسخ های تفصیلی تری دارد. برخی، قسمتی از مسأله را می بینند و راه حل را هم ناظر به آن مطرح می کنند. مثلا طرف می گوید اگر علم دینی تولید کنیم، حل می شود. دقیقا چی حل می شود؟ چه مطلوبی است؟ آیا این پاسخ، پاسخ جامعی است؟ یعنی همه مشکلات را حل می کند؟ ما را به همه مطلوبیت ها می رساند؟ شاید اول هم ادعا کند همه چیز را حل می کند؟ ولی وقتی واکاوی می کنیم، متوجه می شویم خیلی از ابعاد قضیه را ندیده است. فقط قسمت های کوچکی را دیده.

چون هر کس از زاویه نگاه خود، هر کاری که می کند، داخل طرح خودش تعریف می شود. مثلا کسی 20 کتاب نوشته. اولا هر کتابش معلوم است که چه کاری می خواهد بکند با آن کتاب. وضعیت موجود چه بوده و این کتاب می خواهد به چه وضعیت مطلوبی برساند؟ در این هدفش موفق هست یا نه؟ خوب است هر کتاب اینطور مطالعه شود. که هدف نویسنده و طرح او در مورد این کتاب چه بوده؟ در این کتاب دارد چه کاری می کند؟ و بعد به خود نویسنده بپردازیم. طرح کلی نویسنده از کتاب چه بوده؟ مشکل را چی تشخیص داده؟ و می خواسته با این فعالیت ها و کتابهایی که نوشته، افراد را به چه برساند؟ ظاهرا نگاه آقا هم همین بوده. وقتی که کتاب طرح کلی را مطرح کرده، منظورش این بوده که اسلام آمده و می خواسته بشر را از کجا به چه مطلوبی برساند؟ طرح اسلام برای حرکت بشر چه بوده؟ فهم آقا از طرح اسلام برای رسیدن بشر به مطلوب. اولا اسلام مطلوب را در چه می بیند؟ که مبتنی است بر اینکه جهان را چطور نگاه می کند که این امور را مطلوب می بیند. مشکل را در چه می بیند؟ راه حل های اسلام برای رسیدن به چنین مطلوبی چطور است. همه باید در طرح کلی اسلام بیان شود.

پس حالا اگر ما می خواهیم واقعا در مورد گفتگو کار کنیم، لازم است که در طرح خودمان، جای گفتگو را پیدا کنیم. گفتگو می خواهد چه کاری انجام دهد؟ با توجه به شناختی که من دارم، اصلا مشکل را چه می بینم؟ مطلوب را چه می بینم؟ بر اساس چه مبانی است که من این را مطلوب می بینم؟ چه مبانی هستی شناختی، انسان شناختی، معرفت شناختی؟ و حالا آیا گفتگو راه حل است؟ گفتگو برای من چه چیزهایی تأمین می کند؟ و چه چیزهایی را باید با امور دیگر تأمین کنم؟

واقعا با این توضیحات است که مشخص می شود، هر کس در فتوت بخواهد کار کند، یعنی باید خودش به طرح حاج آقا رسیده باشد، هر جایی که خودش بهش رسیده باشد، آنجاها می تواند گام بردارد. پس دیگر اگر گفتیم چرا این کار، شخص نباید بگوید چون حاج آقا گفته. نه! باید به این رسیده باشد. باید برایش دلیل داشته باشد. و الا هر چقدر هم زور بزند که تقلیدگرایانه در طرح حاج آقا بازی کند، باز بیرون خواهد رفت. هیچ چاره نیست الا اینکه طرح برای شخص شخصی سازی شود. خودش به آن برسد. پس واقعا به خوبی باید توجیه شود.

و هر کس هم که اینطور باشد، خودش یک فیلسوف است. پس لازم است همه در فتوت، فیلسوف باشند. همه مسیرهایی که می خواهند در آن زمینه کمک کنند را خودشان طی کرده باشند. تا بتوانند کمک کنند. اینجا است که معنای فلسفه دقیق مشخص می شود. که می فرمایند فلسفه یعنی جهانی را ساختن. ذره ذره. یک جهان درون فیلسوف ساخته شود. حالا هر کجا را فکر کند، آن قسمت از جهان ساخته می شود.

این حرکت و این طرح، مدل ایجاد شدنش، یا از محصول است. که سر آن چرایی می گذاریم. تا به اتصال بین آن و جهان فکری خودمان وصلش کنیم، و جایگاهش را پیدا کنیم. یا از پایه است. که ما مطلوب کلی را می گذاریم، کم کم از آن شاخ و برگ می گیریم، لوازم و نتایج می گیریم، تا به این محصول (مثل گفتگو یا آزاداندیشی یا قیام جوانان یا …) برسیم.

با چرا گفتن، به آن هدف بیشتر می رسیم. چه چیز را هدف گرفته ایم؟ چه چیز را مطلوب می دانیم. که با تحلیل آن مطلوب، باید به این برسیم که بر اساس چه مبانی (هستی شناختی/ انسان شناختی/ معرفت شناختی) قائل شدیم که این مطلوب است؟

و با واکاوی آن هدف و غایت و مطلوب، کم کم لوازم و ثمرات و نتایج از آن مشخص می شود. مثلا اینکه چه کار کنیم که این هدف محقق شود؟ برای رسیدن به این، قبلش باید به چی برسیم؟ مثلا برای رسیدن به اراده ملی، لازم است آزاداندیشی را راه بیاندازیم، و برای راه انداختن آزاداندیشی (صحیح اندیشی) لازم است اصل تفکر و اندیشه را در جامعه زنده کنیم.

هدف هر کس از هر کار را باید در بیاوریم؟ او این کار را کرد که چی بشود؟ مثلا او این کتاب را نوشت. هدفش چه بود؟ در نگاه او، من مخاطب، در یک جایگاه فکری هستم، او در این کتاب می خواهد فکر من را نسبت به برخی امور مطلع و واقف بگرداند. او این حرکت فکر من را اگر صورت بگیرد، خودش را حل یک مشکل و رسیدن به یک هدف می داند. قبلش که فکر منِ مخاطب به این نقطه فکری نرسیده بود، یک مشکلی وجود داشت، یک مطلوبی کسب نشده بود. برای حل این مشکل، برای رسیدن به این مطلوب، این کتاب را نوشت تا ذهن من را به این مطالب واقف کند، تا به این مطلوب برسیم. حالا باید ببینیم که در هر کتاب، هدف نویسنده چی بوده؟ چی را مطلوب می دیده؟ و حتی عمیق تر. چرا چنین چیزی را مطلوب می داند؟ آیا این مطلوب در نگاه نویسنده، یک گام در طرح بزرگتری است. مثلا در کل عمر، طرح او 10 گام طراحی شده، که این کتاب برای برداشتن یک گام آن است. با این گام دارد چه می کند؟ در کل عمر، دارد چه می کند؟

حال این را هم بگوییم که اندیشه لایه های مختلفی دارد. برنامه‌ریزی، یک لایه است. لایه عمیق تر، طرح راهبردی است. لایه عمیق‌تر اندیشه راهبردی است. لایه عمیق تر اندیشه سیاسی اجتماعی است. لایه عمیق‌تر، اندیشه توحیدی است.

در دو لایه آخر (اندیشه سیاسی اجتماعی، اندیشه توحیدی) نوع نگاه شخص به جهان که منجر شده که چنین چیزی را مطلوب ببیند، مشخص می شود. در لایه طرح راهبردی، به طرح رسیدگی می شود. چه چیزی را مطلوب می داند؟ راه رسیدن به آن را در چه می بیند؟ از چرایی ها در طرح راهبردی سؤال کنیم، وارد اندیشه راهبردی می شویم. و از چگونگی تحقق سؤال کنیم، به برنامه می رسیم.

پس هر کس هر رفتاری یا هر فکری می کند، به دنبال اثرگذاری است. اثر خارجی، یا اثر ذهنی. یعنی هر کس در هر لحظه دنبال این است که اتفاقی بیافتد. البته چون غالبا مهندسی شده و تدبیر شده نیست، اثرات کوتاه و بسیار سطحی دارد. مثلا فقط در فکرش می آید، فکر می کند که قند کجا است؟ بعد فکر می کند پیدا می کند. این هم یک نوع اثر است، که فقط در ذهنش روشن شد. و اثر بعدی در رفتار است که می رود و آن را پیدا می کند. ولی اگر این ها تدبیر شده و تأمل شده باشد، می تواند لایه های عمیق را نشانه بگیرد. مثل اینکه کسی تصمیم می گیرد یک ملت، به سمت عزت نفس پیش بروند.

یک تمرین خوب، این است که در مورد کارهای مختلف و رفتارهای مختلف، و حتی محصولات مختلف افراد (مثلا کتاب)، بنشینیم فکر کنیم، که هدفش چه بود؟ چه چیز را مطلوب می دید؟ چرا این را مطلوب می دید؟ با این محصول، توقع دارد که کل این مطلوب حاصل شود؟ کدام مرحله و مرتبه از مطلوب حاصل شود؟ معمولا برای فهم کتاب، اینطور گفته می شود که ادعای نویسنده چیست؟ نه، اینجا به دنبال این هستیم بفهمیم که برای چی چنین ادعایی را مطرح می کند؟ به دنبال این هست که با بیان این ادعا و تفصیلی پرداختن به آن، می خواهد به چه هدفی برسد؟ و چرا چنین هدفی انتخاب کرده؟ چرا این هدف را در نظر دارد که اگر برآورده شود، یک مشکل حل می شود؟ این کار فیلسوف است. پشت پرده ها را دریابد. و الا فهمیدن ادعای نویسنده که کار خلاصه کننده کتاب است. قدرت فهم پیچیده ای نمی خواهد.

معمولا می گوییم کسی که این کتاب را فهمیده، به «چه گفته؟» نویسنده پی برده. ولی فیلسوف آن کسی است که به «چرا گفته؟» نویسنده پی برده باشد. برای چه مخاطبی گفته؟ گفته که او را از چه مشکلی نجات بدهد و به چه مطلوبی برساند؟ همین روند را در روش تدبر آ.صبوحی که نسبت به قرآن پیش گرفته اند، می توانیم ببینیم. که آنها نه کل قرآن، که هر آیه و هر سوره را اینطوری بررسی می کنند.

حالا که به اینجا رسیدیم، می توانیم در مورد مسأله و نامسأله هم صحبت کنیم. هر کس از دید خود، یک جهان بینی دارد. و طبق آن مشکل را یک چیز می بیند. مطلوب را یک چیز می بیند. برای رسیدن به آن مطلوب، اموری را در پیش می گیرد. پس این را به عنوان مسأله خود می بیند. مسأله یک امر کاملا نسبی است. دیگری می گوید که اگر بتوانم او را به این دید مجهز کنم که مشکل را یک چیز عمیق تر ببیند، مسأله او تغییر می کند. مسأله قبلی را که فکر می کرد، دیگر نامسأله می داند.

پس جهان بینی ها، نوع شناخت نسبت به عالم، است که مسأله‌بودگی برای یک امر را مشخص می کند. یک چیز مسأله و مشکل است یا نه. اگر این مشخص شود، قسمت عمده فکر صورت گرفته. حالا برای رسیدن به این نقطه مطلوب، قسمت آسان فکر است.

مدرنیته از کجا شروع می‌شود؟

به نظر می‌رسد برای آشنایی با مدرنیته بهتر باشد از شروع و پیدایی آن شروع کنیم.

مدرنیته با فرانسیس بیکن  (Francis Bacon) آغاز می‌شود؛ از اساس این تفکرات بیکن بود که دوره‌ای در تاریخ به عنوان مدرنیته پدید‌آورد؛ البته وی تنها نبوده است و مابعد او به خصوص دکارت و بعد‌تر کانت نقش بسیار مهمی داشتند؛ و دیگر فیلسوفان و اندیشمندان؛ ولی اگر بناست آغاز این پدیده‌ی تاریخی را بشناسیم و با آن آشنا شویم، باید بدانیم که از اندیشه‌های بیکن شروع شد و بعد این اندیشه‌ها توسط دکارت ریاضی‌وار شد و استحکام یافت.

مدرنیته‌ای که تا نیمه‌‌ی دوم قرن بیستم ادامه داشت و حتی پس از آن هم هنگامی که منتقدین نسبت به آن ظهور یافتند، باز هم نتوانستند آن چنان آن را کنار بزنند بلکه پست‌مدرن (پست مدرنیته postmodernity) جایگزین آن شد که می‌توان گفت زایده‌ی همان مدرنیته است؛ لذا این گرفتاری‌های بشری که دیگر این روز‌ها مختص به یک منطقه‌ی مکانی نیست از آن اندیشه‌ها شروع شده است؛ گرفتاری‌هایی که الان دیگر کشور‌های غرب‌زده نیز تاحدی گرفتار آن هستند و علاوه بر غرب گرفتاری‌های دیگری نیز به خاطر غرب‌زدگی دارند.

امّا اگر بخواهیم به اندیشه فرانسیس بیکن به عنوان آغازگر مدرنیته را نگاهی داشته باشیم، شاید بتوان گفت ریشه و اصل آن اندیشه‌ها این بود که خدا را کاملا حذف کرده بوده و در تعامل و مقابله با کلیسا، پای وحی را به صورت کامل قطع کرده بود و به تعبیری دیگر وصل به «آسمان» نبود و از آن بریده شده بود؛ اینکه خارج از حیطه مشاهدات حقیقتی نیست؛ علم بر انسان و جهان تسلط دارد؛ اینکه باید بر طبیعت تسلط یافت و آن را به استخدام گرفت و … همه ریشه در حذف خدا دارد؛ در واقع در پی‌ حذف خدا اینگونه اندیشه‌ها پدید می‌آید.

با این توصیفات حال شاید راحت‌تر بتوان در مورد اینکه «آزاداندیشی» مسئله‌ای توحیدی است یا مدرن یا به تعبیری دیگر آزاداندیشی توحیدی کاملا با آزاداندیشی مدرن متفاوت است، را مورد تامل قرار داد.

رهاورد پرداختن به نامسأله های برخواسته از تمدن شیطانی عبودیت شیطان است.

امروزه ابتلاء محیط های علمی ما، به نامسأله گی یا ناشی از سردرگمی و نداشتن پروژه و هدف مشخصی که مال خودمان باشد است و یا ناشی از مبهم بودن مسیر رسیدن به آن هدف تمدنی است.

غرب اما چون مبتنی بر اندیشه  و مبانی اش تمدنی بنا کرده و در این مسیر دارد حرکت میکند مسأله هایش برایش مشخص و متعلّق به خودش است.

مسأله های غرب قرار است معضلات تمدنی خود او را حلّ کند.

در این شرایط انفعال تمدنی و علمی، مسأله ی تمدنی غرب به فضای علمی ما سرایت میکند و گوش و جان و علم و عمل مان میشود پرداختن به مسائل تمدنی برخواسته از یک اندیشه ی ضدخدا….

امام جواد علیه السلام میفرمایند:

مَنْ أَصْغی إِلی ناطِق فَقَدْ عَبَدَهُ، فَإِنْ کانَ النّاطِقُ عَنِ اللّهِ فَقَدْ عَبَدَ اللّهَ وَ إِنْ کانَ النّاطِقُ یَنْطِقُ عَنْ لِسانِ إِبْلیسَ فَقَدْ عَبَدَ إِبْلیسَ.

 

این گوش سپاری به مسائل حاصل از یک دستگاه اندیشه ای و نظام دغدغه های غیر دینی کم کم و بصورت ناخودآگاه روح ایستاده در پشت آن نظام مسائل را به فضای علمی مان منتقل میکند و ما ناخواسته و نادانسته عبد همانی میشویم که پشت این نظام مسائل ایستاده است و  همو میشود ربّ ما…

آزاداندیشی؛ فلسفه گفتگو

«گفتگو» از چه بابی دارای اهمیت می‌شود؟ آیا می‌توان گفت گفتگو به خودی‌خود یک ارزش و مطلوب است؟ آیا گفتگو نیازمند مبانی پشتیبان نیست؟ به عبارت دیگر اندیشه‌ی پشتیبان گفتگو چیست؟

برای چه گفتگو می‌کنیم؟

آیا به دنبال تبلیغ هستیم و از ابزار گفتگو استفاده می‌کنیم؟ این خیالی بیش نیست که گمان شود که گفتگو رقم خورده است؛ دیگر بماند مناظره و جدل‌ها.

آزاداندیشی، یعنی حق‌طلبی اگر واقعا حق طلب باشیم؛ اولا به دنبال حق و حقیقت هستیم و نه تنها خود را تمام حق نمی‌پنداریم بلکه قطعا وجهه‌ای از حق را در مومنی که می‌خواهیم با او گفتگو کنیم می‌بینیم؛ لذا در گفتگو با او به دنبال حق می‌گردیم؛ هنگامی که به دنبال حق می‌گردی، به خوبی هم سخن او را گوش می‌دهی و به دنبال فهمیدن او هستی، نه آن که او را قانع کنی یا از خودت دفاع کنی، یا اینکه به دنبال تفتیش عقاید او باشی. و حتی نباید به دنبال این بود که او را به حق و حقیقت برسانی!

و نیازی نیست که برای شروع گفتگو حتما قائل به شک و شکاکیت باشی؛ به این معنا که برای آن که گفتگو شکل بگیرد حتما باید در خود احتمال خطا بدهی و اگر از شکاکیت بیرون رفتی دیگر نمی‌توانی گفتگو کنی؛ نیازی نیست که در دام شکاکیت گرفتار شویم برای شروع گفتگو؛ بلکه همین که قبول کنیم من تمام حق نیست و تمام حق نزد من نیست و به هر حال طرف مقابل من نیز از حق بهره‌ای برده است کافی است؛ و اگر آزاداندیش واقعی باشیم و واقعا تشنه‌ی حق باشیم، طبیعتا جایی را احساس کنیم امکان جوشیدن حق هست به آن سمت عازم می‌شویم؛‌ همانند تشنه‌ای که به سمت چشمه می‌رود.

چطور نامسئله، مسئله میشود ؟

فعالان عرصه تفکر و اندیشه را به دو دسته مسئله گرا و نامسئله گرا تقسیم میکنند.
طبعا هر متفکری خودش را مسئله گرا میداند و میگوید مسئله اساسا همین است که من به آن میپردازم و دیگران نامسئله گرایند.
البته این به معنای قول به انسداد باب گفتگو در این مقام هم نیست و میتوان حول اینکه چه چیزی مسئله است و چه چیزی مسئله نیست بحث نمود.
مسئله بودن یا مسئله نبودن یک پدبده برای یک فرد یا یک جمع، در یک رفت و برگشت میان مسئله و فرد و اقتضائات مادی یعنی زمان و مکان قابلیت تعین دارد.
اما یک سنجه سهل الوصول تر هم برای تشخیص مسئله از نامسئله وجود دارد : انسان ذاتا گرایش به این دارد که مسئله خودش را ، مسئله اصلی و بومی خودش را حل کند. هرچند ممکن است اینکه این را مسئله کرده است به ضرر او تمام شود. اما به هر حال مسئله اوست. این به معنای منفعت طلبی و فردگرایی هم نیست. ممکن است مسئله من واقعا عدالت اجتماعی باشد، طبیعتا گرایش من هم به سمت حل همین مسئله خواهد بود.

آنچه که انسان ها را به نامسئله گرایی میکشاند، در واقع در مسیر فطری انسان انحراف ایجاد میکنند.
انسان آزاده و آزاداندیش مسئله خودش را حل میکند.

استعمار انسان ها را از مسئله های خودشان دور میکند و آن قدر آن ها را مشغول حل مسائل دیگری میکند که هویت آن انسان را پوچ و تهی نموده و او را طفیلی صاحب مسئله میکند. تا جایی که انسان بیچاره دیگر خودش را نمی بیند و خودش را همان صاحب مسئله میپندارد و فکر میکند مسپله خودش را حل کرده است. حال آنکه مسئله های خودش سالها در حال خاک خوردن هستند و همین حل نشدن مسئله های بومی عامل امتداد نسل های بعدی اش در مسیر بردگی فکری هستند.

فضای آموزشی استعمار زده نیز همین کارکرد را دارد.
فضای اموزشی منفصل از واقعیت به سبب نشناختن و بلکه به رسمیت نشناختن شرایط افراد و مسائل واقعی اینها و زمان و مکان و … افراد تعلیم خود را توصیه میکند که باید مسئله شما همین باشد که مطمئنیم نامسئله است.

دنباله های اجتماعی قانون – به بهانه نوشته حجت الاسلام نامخواه

آرمان های متعالی انسانی مانند آزادی و عدالت و آزاداندیشی و … با همه آگاهی بخشی ها و برکات و جلوه های مثبت، چگونه و از چه طریق باید به جامعه سرازیر شوند تا دستمایه فریبکاری دشمنان این آرمان ها نشوند ؟ چگونه باید تجلی کنند که با یکدیگر به ستیزه نخیزند ؟
احتمالا پیشنهادی که در این موقعیت عقلا مطرح میکنند قانون است. قانونی که تمام پستی ها و بلندی های انسان را و جامعه انسانی را شناخته و همچنین آرمان های عالی او را میشناسد و خط قرمز های استقرار زیست انسانی را هم میداند و با در نظر گرفتن تمام اینها و ضمن لحاظ مقتضیات زمانی و مکانی ، قواعدی را وضع میکند تا آن شعارها در مسیر تحقق و تکامل حیات قرار بگیرند و نه با یکدیگر اصطکاک کنند و نه امکان به انحراف کشیدن آنها وجود داشته باشد.
سوال بعدی این است : آیا آن قانون میتواند احساسات و عواطف مردم در نسبت با آن آرمان ها و در نسبت با حاکمیتی که بر اساس قانون رفتار میکند را نیز مدیریت کند ؟
القصه میتوان طبق نوشته حجت الاسلام نامخواه، بگوییم حتی در صورت عقیده به اولویت عدالت اجتماعی باز هم برای تحقق آرمان عدالت لازم است تا گروهی به قول ایشان پارتیزانی و به عبارت دیگر، فراقانونی عمل کنند و گستاخانه عدالتخواهی منفی انجام بدهند.
اما در مرحله بعد آن نظام قانونی که وظیفه برقراری تناسب میان آرمان هایی مثل عدالت و حریم شخصی افراد، جایگاه مناسب حاکمیتی یا مسائلی از این دست را بر دوش دارد، خود را موظف به برخورد با این عدالتخواهی منفی میداند و با همه بحث هایی که در جزئیات صدور حکم و … وجود دارد بالاخره برخوردی قضایی انجام میدهد.
این اتفاق میتواند در میان جامعه امروز ما دو بسامد متفاوت داشته باشد :
1- عدالتخواهی منفی چاره ساز نیست. یا لااقل به این نحوه و با صراحت بر گستاخی چاره ساز نیست. باید در این مسائل مواظب مسائل حقوقی بود و به نحوی در مسیر آرمان عدالت حرکت نمود که حداقل اصطکاک با حقوق شخصیت های حقیقی و حقوقی اتفاق بیافتد.
2- اساسا حاکمیت یا بخشی از آن با عدالت هیچ نحوه سنخیتی ندارد و با هر نحوه حرکت در مسیر آن برخورد قهری ناعادلانه میکند.

گذشته از اینکه به نظر میرسد نوشته جناب حجت الاسلام نامخواه به بسامد اجتماعی دوم ضریب میدهد،
و گذشته از اینکه نیاز است تا در مسیر اجرای بند بند قوانین جریان های مطالبه گر فعالیت داشته باشند و نگذارند اجرای قوانین شکل یومنون ببعض و یکفرون ببعض پیدا کند،
وظیفه تقویت و یا تضعیف هر یک از این دو بسامد اجتماعی از آن اتفاق قضایی بر دوش کیست ؟
آیا درست است که ذهن مردم را به دست رسانه های دو طرف دعوا بسپاریم و در ابهام و تلاطم رها کنیم ؟

از پایبندی‌های آزادی بیان

آزادی بیان برای ما «تابعی» از آزاداندیشی است؛ به معنا که به دنبال آزاداندیشی است که آزادی بیان مطرح می‌شود والّا شاید فی نفسه نتوانیم آزادی بیان را قبول کنیم؛ به عبارتی دیگر از آنجایی که به دنبال حق هستیم و حق‌طلب هستیم، لازمه‌ی آن را آزادی بیان می‌بینیم؛ و لازمه‌ای که سبب جواز آزادی بیان است، خود در همان ابتدا آزادی بیان را قید می‌زند؛ به تعبیری آزادی بیان در همان هنگام تشکیل نتفه، مقید به حق نتفه آن بسته می‌شود؛ آزادی بیان اگر بخواهد موجب گم شدن حق و حقیقت بشود و کارکرد اصلی خود که روشن کردن حق باشد را از دست بدهد و اثری ضد کارکرد اصلی خود را داشته باشد، جواز ندارد؛ به تعبیری دیگر آزادی بیان مقید به حق و حقیقت است.

در راستای همین قید خوردن آزادی بیان به «حق و حقیقت» شاید بتوان یک توصیه دیگر نیز در آزادی بیان داشت که اگر به حد الزام نرسد، حداقل در حد یک توصیه اخلاقی هست؛

اگر مناط آزادی بیان «حق» باشد؛ شاید بتوان ادعا کرد سخن گفتن هنگامی که به اندازی کافی تامل و تفکر نشده است، ناروا است و نه تنها در حق موضوع مورد سخن بلکه در حق مخاطب سخن نیز ظلم می‌شود؛ لذا اینجا می‌توان گفت یکی از موارد تقوای سخن گفتن، تفکر و تامل کافی روی آن است؛ و این توصیه در هنگامی که مسئله اهمیت پیدا می‌کند، به صورت طبیعی چند برابر می‌شود و نیازمند تقوای بیشتری است.

از گردنه‌های بحث آزاداندیشی؛ رابطه آن با ولایت فقیه

یکی از گردنه‌های بحث «آزاداندیشی» رابطه آن با ولایت است؛ از اساس ذیل ولایت فقیه چگونه می‌توان آزاداندیشی داشت و چگونه جایی که دم از ولایت و ولایت مداری میزنیم، می‌توان از آزاداندیشی سخن به میان آورد؟ و در نگاه اولیه همانند رابطه باور و آزاداندیشی، به نظر می‌رسد رابطه آزاداندیشی با ولایت نیز پارادوکسیکال است؛ به تعبیری آزاداندیشی اسلامی اگر پارادوکسیکال است به تبع آن آزاداندیشی در کنار پذیرش ولایت فقیه چند برابر پارادوکسیکال است؛

امّا گذر از این گردنه سخت و شاید خطرناک، با فهم درست ولایت ممکن است؛ لذا مباحثی ولایت باید حل شود و تفسیر شود که چه نوع از ولایت مدنظر است و اساسا ولایت را چگونه می‌فهمیم تا بعد از آن بررسی شود که آزاداندیشی در کنار پذیرش ولایت فقیه چه معنایی می‌تواند داشته باشد و اساسا امکان دارد یا نه.

همچنین با گذر از این گردنه، بحث رابطه ولایت فقیه با مردم‌سالاری به عنوان یک بروز آزاداندیشی نیز حل خواهد شد؛ و شاید بتوان به این نتیجه رسید که همانگونه باور‌های توحیدی ما مؤکِد آزاداندیشی است و نه تنها ممانعت از آزاداندیشی نمی‌کند بلکه توصیه و حتی تکلیف به آن نیز می‌کند؛ «ولایت فقیه‌»ی که تصویر می‌کنیم نیز اینگونه است و توصیه و تشویق به آزاداندیشی و تکلیف به آن می‌کند.

یکی از عناصری که در ولایت فقیه و اساسا در رهبری نقش کلیدی و پررنگی دارد و شاید بتوان گفت از لوازم آن است؛ مقوله‌ی «باهم‌فهمی» است؛ در این مختصر یادداشت فرصت شرح «باهم‌فهمی» فراهم نیست هر چند بضاعت نگارنده نیز ناچیز است ولی از فرصت این یادداشت و حوصله‌ی خواننده خارج است که به این مقوله پرداخته شود؛ ولی همین که عنصر «باهم‌فهمی» را به خوبی در ولایت فقیه جا نمایی کنیم و نقش کلیدی آن در رهبری روشن شود و پس از آن رابطه آن با «آزاداندیشی» حل شود و نشان داده شود که از اساس باهم‌فهمی تعارضی با آزاداندیشی ندارد و شاید هم موکد آن باشد، بحث ارتباط آزاداندیشی با ولایت  فقیه نیز حل خواهد شد؛ ان‌شاء الله به دعای خیر شما توفیق نگاشتن بیشتر در این باب فراهم شود.

اهداف کدام آزاداندیشی

در اهداف آزاداندیشی،

  1. تولید علم
  2. ایجاد جریان های سودمند اجتماعی
  3. حراست از ایمان
  4. حفظ دستاوردهای انقلاب
  5. تولید گفتمان های متعالی
  6. شناخت شبهه

فهرست شده است. و در مورد هر کدام در جزوه و در جلسه، توضیحاتی ارائه شد.

یک سوالی که می توان به آن پرداخت این است که با کدام تعریف از آزاداندیشی این موارد اهداف آزاداندیشی هستند.

آن چه به نظر می رسد این است که حداقل تعدادی از این موارد، از اهداف خود آزاداندیشی نیستند. بلکه برخی از اهداف مطلق اندیشه و تفکر هستند و برخی نیز از اهداف مواردی نظیر آزادی بیان است.

به نظر یا باید این موارد را از اهداف آزاداندیشی خارج کرد و یا باید این مبحث را قبل از مبحث تعریف آزاداندیشی قرار داد.

 

آزاداندیشی و باور

به نظر می‌رسد هنگامی که چیزی به باور رسید، اگر دوباره به آن فکر کنیم، یعنی در حق آن آزاداندیشی کنیم؛ برای این کار نیاز به شک و تردید است؛ به عبارتی برای بررسی مجدد نیازمند شک است و مادامی که شک بیاید، باور و عقیده باید برود و الّا بررسی آزادانه (آزاداندیشانه) امکان ندارد و دچار تعصب می‌شویم.

سوالی که اینجا هست این است که آیا امکان دارد در عین باورمندی، آزاداندیشی کرد؟ چقدر می‌توان باور را به امانت‌داری تحویل داد و وارد کلوپ آزاداندیشی شد؟ این ممکن است؟

آیا باید برای اندیشیدن حتما شک داشت؟ آیا نمی‌توان متزلزل نبود و با یقین بود ولی باز هم اندیشید و حتی آزاداندیشی کرد؟

آیا آزاداندیشی باید گفتمان عمومی شود؟

حضرت آقا می فرمایند:«آزاداندیشی جایش توی تلویزیون نیست؛ آزاداندیشی جایش توی جلسات تخصصی است. مثلاً فرض کنید در زمینه‌ی فلان مسئله‌ی سیاسی، یک جلسه‌ی تخصصىِ دانشجوئی بگذارید؛ دو نفر، پنج نفر، ده نفر بیایند آنجا با همدیگر بحث کنند؛ این میشود آزاداندیشی. همین جور، بحث سر معارف اسلامی است؛ همین جور، بحث سر تفکرات مکاتب گوناگون جهانی است؛ همین جور، بحث سر یک مسئله‌ی علمی است. بنابراین جلسه باید جلسه‌ی تخصصی باشد؛ والّا توی جلسات عمومی و در صدا و سیما دو نفر بیایند بحث کنند، آن کسی که حق است، لزوماً غلبه نخواهد کرد؛ آن کسی غلبه خواهد کرد که بیشتر عیّارىِ کار دستش است و میتواند بازیگری کند؛ مثل قضیه‌ی عکس مار و اسم مار. گفت: کدام یکی مار است؟ مردم با اشاره به عکس مار گفتند: معلوم است، مار این است. بنابراین آزاداندیشی در جلسات تخصصىِ متناسب با هر بحثی باید باشد؛ در محیطهای عمومی جای آن بحثها و مناظره‌ها نیست.» (بیانات در دیدار دانشجویان در یازدهمین روز ماه رمضان1389/05/31)
سؤالی که به نظر بنده می رسد، اگر مد نظر آقا و ما این است که آزاداندیشی و آزادی بیان مختص محیط های تخصصی است و نه محیط عمومی جامعه، آیا باید آزاداندیشی گفتمان عمومی شود؟ بخصوص که معمولا عوام جامعه اولا – همانطور که حضرت آقا فرمودند – توان کافی برای تشخیص حق و باطل در گفتگوهای تخصصی و مناظرات علمی را، ندارند.
دوما بین نظریه و علم به راحتی نمی توانند تفکیک قائل شوند.
سوما مغالطات را در استدلال به خوبی نمی شناسند و کشف نمی کنند.
لذا، اگر آزاداندیشی را گفتمان عمومی کنیم، زمینه برای سوء استفاده و شانتاژ عمومی و بازی های رسانه ای به خوبی فراهم شده و اتفاقا حق طلبی و حق گرایی به شدت در جامعه تحت الشعاع قرار می گیرد.